تبلیغات
یهودا، حواری رانده شده - پست های شطحیات

او یهودایِ پسر مریم بود

1386/07/20 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شطحیات ،

بسم الله؛
یهودایِ مسیح هر چند مسیح را به ثمنی بخس بفروخته بود،
هر چند از حلقه ی حواریون رانده شد،
ولی شاد بود که بر صلیب قربانی حیات پسر مریم شد؛

او سودای پردیس نداشت،
همان که به خداوندگارش مقرب شد راضی بود، هر چند از دوزخ و در آتش؛

و من می دانم وقتی اولین قطره ی خونش بر زمین نشست پسر مریم او را بخشید،
چون او یهودایِ پسر مریم بود.

   


رسوایی هایم در پیش است!

1386/07/20 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شطحیات ،

بسم الله الرحمن الرحیم؛
1.
پیامبر –صل الله علیه و آله و سلّم- در طول بیماری خود گاهی به مسجد می آمد، و با مردم نماز می کرد، و برخی از موضوعات را تذکر می داد. در یکی از روز های سخت بیماری، علی –علیه السلام- و فضل بن عباس، زیر بغل حضرت را گرفته بودند، به مسجد بالای منبر آمد، و فرمود: «ای مردم، ستایش خدای یگانه می کنم، اگر حقوقی از شما به گردن من هست اگر به پشت کسی تازیانه زده ام، اگر به کسی ناسزا گفتم، اگر به مال کسی تعدی کرده ام، و هر کسی که از من طلبی دارد، بیاید. اینک من آماده ام، تا بپردازم. کینه توزی در طبع من و سزاوار من نیست، آن را بیشتر دوست دارم که حق خویش از من بگیرد یا حلال کند، تا با خاطری آسوده به پیشگاه خدا روم و پندارم این بس نیست، و باید چند بار در این مقام آیم.»
(سپس یکایک کسانی که حقی داشتند، گفتند و حضرت حق شان را ادا کرد؛ سپس حضرت نماز ظهر را اقامه کرد و ...)
پیامبر فرمود: ای مردم هر که از صفتی ناخوش بر خویشتن بیم دارد، برخیز تا برای او دعا کنم. یکی برخاست و گفت: ای پیغمبر خدا! من بخیل و ترسو هستم، و بسیار می خوابم، دعا کنید این صفات از من دفع شود. پیامبر –صل الله علیه و آله- درباره ی او دعا نمود.
آنگاه مردی دیگر برخاست و گفت: یا رسول الله! من دروغگو و منافقم و گناهی نیست که نکرده باشم. عمربن خطاب برخاست و گفت ای مرد!، خودت را رسوا کردی!
پیامبر –صل الله علیه و آله و سلّم- فرمود: ای عمر! رسوایی دنیا آسانتر از رسوایی آخرت است. آنگاه فرمود: خدایا راستی و ایمان به او عطا کن و او را به سوی نیکی برگردان.

با تلخیص از کتاب «داستانهایی از سیره نبوی
و اخلاقی رسول اکرم (ص)، معصومه فشنگی»
که آن نیز به نقل از «کاتب واقدی، محمد بن سعد،
طبقات، ج 2 ص 306»، بود.

2.
انشاالله رسوایی هایم در پیش است!

3.
بعد از یک سال مستی، عصبانیت و گنگ بودن، دوباره عاشق بنت الآدمی شده ام، این بار نه می شناسمش، نه دیدمش، نه صدایش را شنیده ام، فقط می دانم هست آنکه من می دانمش؛
هر چند دیگر باکره نیستم، مثل خیلی های دیگر، ولی خدا را شکر می کنم، هیچ وقت بی وفایی و هوس پرستی نکرده ام، و اگر رفته ام، رانده اندم!

پی نوشت.
از نت قطع ید شده ام و از خطوط مخابراتی نیز. خیلی سبکم. خیلی سبک! می شه پرواز کرد!

   


به رنگ غم ...

1386/06/11 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شطحیات ،

بسم الله الرحمن الرحیم


یك جایی همین حوالی، من،‌ نقاشی، غم؛ تو.

***

من گمان می كردم
دوستی همچون سروی سر سبز،
چهار فصلش همه آراستگی است

        من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست.
 
        من چه می دانستم
سبزه پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی

        من چه می دانستم، دل هر كس دل نیست
قلبها صیقلی از آهن و سنگ
                قلب ها بی خبر از عاطفه اند،

سخن از مهر من و جور تو نیست، سخن از
متلاشی شدن دوستی است.
        و عبث بودن پندار سرور آور مهر ...

حمید مصدق

***

والسلام

پی نوشت.
آقای محترم! برادر عزیز! بنده نه از آرمانم بریده ام نه از آن چیزهایی كه به آنها اعتقاد داشتم؛‌ فقط می خواهم كمی شرتان از سرم كم شود،‌ اول و آخر همه ی این كارها هم همین هاست، من را توی بازی كثیف، وسوسه های دل های پر كینه و حسادت های بی حدتان قاطی نكنید؛ ما خیلی وقت است كه زمین بازی شما را ترك كرده ایم،‌ همه اش برای شما ... فقط یك رهگذر را توی بازی تان قاطی نكنید؛ همین.

   


بسم الله؛

آمدی جا خوش کردی،
دل قالب گرفت،
خون آغشته شد،
تن پر شد،
بوی تو را گرفت،

و دلم شکل می گرفت،
و همین که می گذشت
جای تو در درون آن قالب گرفته شد،

و تو رفتی،
و جای تو در دلم خالی ماند،
و دلم شکل گرفته بود،
دیگر کاریش نمی شد کرد،
پر نمی شود کردش،

و جای تو خالی ماند تا همیشه ...

چند روز تا 23 مردادی بی تو مانده؟

***

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
دعای نیمه شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

آیا؟

پی نوشت.
+ قرارمان دم در شرقی ...

   


نقد دل ...

1386/05/9 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شطحیات ،

بسم الله؛

افتاده ای توی پوچی،
دچار یک خستگی مفرط یا شاید یک خمودگی عجیب،
دستت به هیچ کاری نمی رود،
اصلا نمی دانی می خواهی چه کار کنی،
تکلیفت با خودت مشخص نیست،
حتی معلوم نیست کافری یا مسلمان،
هرزه ای یا متقی،
مجنونی یا عاقل،
عاشقی یا رها،
...

به نظرم باید برگشت،
همه ی راه رفته را،
گاهی اوقات ارتجاع خیلی خوب است ...

باید از اول شروع کرد،
از نقد دل ...
 

***

شاید باید فراموش کرد،
بخشید،
رها کرد،
دل پر از کینه شده و مثل کف پایی قارچ زده سفت و ترک خورده،
شاید همه ی بدبختی از این تیره دلی ست ...

***

کسی فرشته ی من را ندیده است؟


پی نوشت.
اول؛ نت هر روز داره مزخرف تر از دیروز می شه، یک جور کرختی کلی؛ و شاید هم شبیه یک ظرف فلزی که رویش روغن ریخته اید، بعد قطره های روغن چند تا چند تا به هم می چسبند و جزیره جزیره هایی می شوند که هیچ ربطی به هم ندارند ...، دیگه از نت لذت نمی برم، و به طرز مسخره ای حداقل 50 درصد زندگی ام را پر کرده ...، مثل یک معتاد سیگاری که دیگه از سیگار کشیدن لذت نمی بره ولی به طرز احمقانه ای باز هم می کشه ...
دوم؛ فکر کنم صفحات جدید روی شهید بعدی و آرمانشهر آنلاین نشون بده که یک سالی همه ی این پروژه های جور وا جور را می خوام ول کنم، خسته ام شدید؛ نشریه آرمانشهر را هم اختیارش دست علی طائبی است؛ یک فکری هم باید به حال مسلم فروم بکنم ...

   


منفی!

1386/04/4 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شطحیات ،

بسم الله؛
جوابش منفی بود ...


الآن به هیچی، هیچی چیز، هیچ کار، هیچ وقت، فردا، پس فردا، پسونفردا، ...، یک نفر دیگه، این، اون، تو، ... نمی تونم فکر کنم، شاید هم نمی خوام.
بغض گیر کرده زیر سیب لوم، و انقدر گنده است که نمی تونه بیاد بالا و هی فشار میاره ...

- ولش مهم نیست ...
- شاید ...
- گور هرچی ...
- شاید ...
- اصلا بیا بریم ...
- نمی دونم، شاید، ولی من نمی تونم، من این طوری فکر نمی کنم، من بلد نیستم.
- مممممم...
- به نظرت من خیلی بی لیاقتم؟!؛ آره فکر کنم جدا من لیاقتش رو نداشتم، من کجا، اون کجا ... فکرشو بکن ...

   


بسم الله الرحمن الرحیم
و خداوند باری دیگر بهت زده و شگفت زده ات کرد تا وجودش را به رخ بکشد.
و خداوندم هر چند از شدت حضورش خی است؛ با این حال حسنم، برادرم، تاج سرم و سنگ صبورم را گرفت تا به من حق ناشناس که دوباره در گردش روزمرگی ام غرق شده بودم و از یاد برده بودمش بفهماند که حق ولایت و دخل و تصرف در هستی تنها منحصر به اوست.
هر چند من زیاده لاف مرگ خواهی می زدم ولی هیچ حس درستی از آن نداشتم؛ و خداوند تنها گوشه ای از مرگ را به من نشان داد؛ هنوز در بهتم، در بهت ناگهانی بودن خبری؛ خبری که یاد آوری ام می کند که هنوز هیچ آمادگی برای مرگی که به هی وجه زمانش در دست خودم نیست، ندارم؛ نشان داد که چقدر زود دیر می شود؛ نشانم داد ه چقدر ناچیزم؛ ناچیز تر و متعفن تر از هرآنچه در پیرامونم هست. حسن محبوب بچه ها بود، همیشه می خندید و می خنداند، حتی یک نفر هم سراغ ندارم که از او دلگیر باشد، ولی من چه؟! با غرورم چقدر بچه ها را آزار دادم و می دهم؛ چقدر متعفن و خودخواهانه با همه بر خورد کردم، ... چقدر .. حسن محبوب رفت، ولی من چه؟! اگر ثانیه ای دیگر فرشته ی مرگ بیاید ... می روم به جهنم.
تازه یک هفته بود که صفحه را سفید کرده بودم و نوشته بودم "و خداوند مرگ را آفرید، تا آدم را پیش خود برگرداند"؛ که رفتی ...

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ...

***

در بهت ام؛ حتی سه تا قرص اعصاب هم نتوانسته آرامم کند؛ ...
کسی هست که حسن را حلال نکرده باشد؟!
جان هر که دوست دوست دارید، چه دلگیری از او دارید یا ندارید؛ همین الآن به بالا، به آسمان نگاه کنید و شهادت بدهید که حلالش کرده اید!

اگر راضی نمی شوی یه تماس بگیر ببینم برای حلال کردنش چه باید بکنم.

پی نوشت.
کاش فقط یک شوخی وبلاگی دیگر بود؛ مثل گم شدن من تو مرز؛ مثل مردن سلمان؛ مثل جایزه سلام بر نصر الله؛ بگو که فقط یک شوخی وبلاگی بود برای سرکار گذاشتن و خنداندن بچه ها؛ البته برای تو که بد نشد؛ همین چند ماه پیش لب مرز دل دل می کردی که بگذارند بروی لبنان و از انجا پیش خدا؛ برای تو که بد نشد، رفتی بهشت؛ این منم که برادرم رفت؛ لامصب نالوطی حتی نگذاشتی غدیر شود تا عهد اخوت ببندیم تا آن دنیا شفیعم باشی؛ کاش فقط یک شوخی بود ...

   


بسم الله؛
پیش نوشت.
باید دوشنبه می فرستادم، ترسیدم وقت نشود! پیشاپیش بهتر از دیر فرستادن است.

نوشت.

به قول خودش 2 سال و 7 ماه و 21 روز طول می کشد، فرشته ای نزول می کند، در عمق ذهنم می نشیند، و در سراسر امواج و شیار های مغزم رخنه می کند، مرا فرا گرفته است؛ چند رجب طول می کشد تا می یابمش؟! نزول می کند در شیار های مغزم رخنه می کند، هنوز ندیدمش که صدای لطیفش گوش هایم را نوازش می کند، سرم را بالا می گیرم چشم هایم آغشته می شود، بویش را حس می کنم، مثل گل رزی که بوی گل محمدی داشته باشد، زیر پوستم وجودم می جوشد، این حس را تجربه نکرده ام، عظیم است، احساس حقارت می کنم، دوست دارم ساعت نگاهش کنم، صدایش و فقط صدایش را بشنوم، وقتی دستهایم لمس می شود ...
رخنه می کند، رخنه می کند، حال صدایش از گوش هایم؛ بویش ریه هایم را پرکرده؛ چشمم گزگز می کند، دستهایم را می فشارد؛ بوسه ای و ... رخنه می کند؛ دختری در رگ هایم می شتابد، خونم به دختری آغشته شده، تمام رگ های وجودم را می پیماید و در بطن راست قلبم می نشیند، در هر تپشی خونم آغشته اش می شود و تا عمق وجودم سیر می کند، خون های آغشته همه جا را فرا می گیرند، همه ی وجودم را شوق فرا گرفته؛
آغشته، آغشته، حس آغشته گی را چگونه باید توصیف کنم؟؛
منبسط می شود، قلبم را بزرگ می کند، انبساط، انبساط، توانش را ندارم، رشته های قلبم از هم می گسلد، از هم می پاشد، منبسط می شود، منبسط می شود، تمام وجودم را پر می کند، قلب دیگری در سینه ام می تپد؛ آن قدر وجودم را پر می کند که بال هایش از شنه هایم بیرون می زند، قلب دیگری در سینه ام می تپد، ذهن دیگری فکر می کند، بال های اش را باز می کند، اوج می گیرد، و منِ او را تا معراج پرواز می کند،

فریادی می رسد که دختری در آسمان ذهنم پر گرفته؛ من، او هستم.

***

درست 2 سال و 7 ماه و 21 روز!
با این 13 رجب یکسال کامل قمری!
تقدیم با عشق، تولدت مبارک.
چشم هایم خیلی وقت است از ندیدنت سویشان کم شد، حباب دختری در بطن راست قلبم جاگرفته تپش قلب و گردش خون های آغشته را مختل کرده، باید دختری در حباب جای گیرد.

***

بلبلی برگ گلی در منقار داشت / واندران برگ و نوا خوش ناله های زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست / گفت ما را جلوه ی معشوق در این کار داشت

[حافظ علیه رحمه]

   


غزلی برای یک عشق

1385/04/16 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شطحیات ،

بسم الله الرحمن الرحیم
پیش نوشت.
خودم ننوشته ام، کسی قبلا نوشته بود، محض اطلاع خودش گذاشتم بخواند.
زیاد فکر های بی ربط نکنید. اصلا قضیه آن چرندیات تو ذهن شما نیست!
پیش دانشگاهی شنبه شروع می شود، گوشیم را با یکی از اعضای خانواده عوض کرده ام، شماره ی جدید رو هم به کسی جز بعضی دوستان نمی دم! یا بقولی دارم فرار می کنم شاید که درس بخونم. امروز سر آزمون دانشگاه آزاد کلی شوکه شدم.

نوشت.

صالحه ی مهدی

پیمان بسته بودیم که رفیق نیمه راه نباشیم ، پیمان بسته بودیم که زمین و هوای هم را داشته باشیم ، پیمان بسته بودیم که ...
نمی دانم چه اتفاقی افتاد ؟! هنوز اول راهیم حتی به نیمه ی آن هم نرسیده ایم ! چه شد ؟! پیمانت را شکستی با مرام ؟! مگر نه اینکه و اوفو بالعهد و ان العهد کان مسئولا ؟! ببینم اصلا انگار عهدت را فراموش کرده ای ؟! تا مثلا رساله ات را بلد باشی و نمازت را سر وقت بخوانی و زندگی را به بازی نگیری و دروغ و تهمت و نگاه بد و هزاران گناه دیگر را نکنی ؟! آری درست است فراموش کرده ای که برای شکستن پیمان هم در آن دنیا مسئولی ...
عیبی ندارد رفیق ! زمانه است و این شکستن دلها ، زمانه است و این گریه ها ، زمانه است و این جفا ها ، زمانه است و این بدی ها ، زمانه است و آن خوبی ها ...
هر شب دو رکعت نماز عشق می خوانم ، بخاطر عشق به خدا ، به خاطر وجود تمام کسانی که دوستشان دارم و تمام کسانی که دوستم دارند و به ازای هر قطره ی اشک آرزو میکنم که تک تک گناهانشان و گناهانم بخشیده شوند ولیکن ذره ای از عشق من و عشق ایشان کم نگردد.
هر وقت دلم میگیرد ، هر وقت فکرم به چیزی مشغول می شود دیوان حافظ را باز می کنم و نیک می دانم که غزلی برای یک عشق... هم در آن پیدا میشود :

آنکه پا مال جفا کرد چو خاک راهم خاک می بوسم و عذر قدمش می خواهم
من نه آنم که زجور تو بنالـم حاشا بنــــــده ی معــتقد و چـاکـــر دولتـــخـواهــم
بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز آن مبــــادا که کند دست طلب کـــوتاهـــــم
ذره ی خاکم ودرکوی توام جای خوشست ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد واندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم
با من راه نشین خیز و سوی میکده آی تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم
مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم
دیدار شد میسر و بوس وکنار هم از بخت شکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع منست جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عیب کس به مستی و رندی نمی کنیم لعل بتان خوش است و می خوشگوار هم
ای دل بشارتی و همت محتسب نماند وز می جهان پرست و بت میگسار هم
حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس وز انتصاف آصف جم اقتدار هم
بر یاد رای انور او آسمان به صبح جان میکند فدا و کواکب نثار هم
تا از نتیجه ی فلک و طور دور اوست تبدیل ماه و سال و خزان و بهار هم

والسلام

   


بسم الله الرحمن الرحیم

آهای تو! آره تو! تو آخر قصه ی مسیح -علیه السلام- را نمی دانی؟! ببینم آقامون روح الله -علیه السلام- که رفت آسمون چارم با فرشته عروسی کرد؟! نه می خوام ببینم منم صبر کنم تا برسم به خاک پای روح الله -علیه السلام-؟!

   


بسم الله الرحمن الرحیم
پیش نوشت.
حق است که مداد سبزم را بشکنم؟!



آهای آدم بزرگا این ماجرا رو دیدین؟
آهای آهای بچه ها این قصه رو شنیدین؟

قصه ی ازدواج جوونمرد پهلوون
قصه ی ازدواج دخت شاه پریون

یه روزی روزگاری یه پهلوون عاشق
رفت به خواستگاری دخت ماه و شقایق

پدر می گفت پهلوون تو ای روز بهاری
قول میدی که تو هرگز اونو تنها نذاری؟

پهلوونه مکثی کرد چشماشو به زمین دوخت
انگار جوابی نداشت انگار دلش خیلی سوخت

پدر قهقهه ای زد چشم پدر درخشید
انگاری با این سوال خیلی چیزا رو فهمید

گفت که منتت رو به جون و دل خریدم
آهای آهای عزیزم چایی بیار دخترم

از توی آشپزخونه یکدفعه و خیلی زود
دختره با خجالت که شادی هم درش بود

قدم گذاشت به روی دیده های پهلوون
چایی گرفت جلوی جوونمرد قصه مون

وقتی سینی رو گرفت جلوی اون جوونمرد
پهلوون قصه مون با اون نگاش سوال کرد

«اگه اینو بفهمی اگه اینو بدونی
تو این دنیای خاکی من میرم تو می مونی

من میرم و تو دندون روی جیگر میذاری
بعد من این تویی که پرچم و بر میداری

و اونایی که امروز میخندن و زبونن
فردا که من نبودم قلب تو می سوزونن
برای بچه ی ما مادری و هم پدر
حالا جوابت چیه چیه جواب آخر؟

برای عشق پاکت یه پهلوون قابله؟»
دختره با نگاهش انگار جواب داد « بله»

بابای من سوال کرد مادر من جواب داد
چشم نرگس هر دو ابری شد و گلاب داد

پهلوون بانگاش گفت « دلم می خواد بدونی
تو گود این زمونه تو خیلی پهلوونی»

عقد این دو تا عاشق چقدر قشنگ و زیباست
اسم بابام اباالفظل اسم مامان فریباست

دو روز بعد عروسیش از باباجون جدا شد
بابای تازه داماد راهی جبه ها شد

می گن بابام دوید و زد از تو خونه بیرون
مادر نو عروسم دوید به دنبال اون

بابای تازه داماد دویدش و دویدش
مادر نو عروسم دیگه اونو ندیدش

آی دونه دونه دونه نون و پنیر و پونه
یه پهلوون تو جبهه فرشته ای تو خونه

پهلوونه تو جبهه تفنگ گرفت به دستش
فرشته توی خونه به پای اون نشستش


پهلوونه تو جبهه حماسه ها آفرید
فرشته توی خونه خواب تشنگی رو دید

خواب دیدش توی باغه نشسته روی تخته
پرنده ای تو قفس به شاخه ی درخته

خواب می دیدش پرنده نفس نفس میزنه
آب دونه داره اما تن به قفس میزنه

مامان جونم توی خواب سوی قفس دویدش
بابام میون دشمن نعره ز دل کشیدش

انگار یه دستی از غیب در قفس رو وا کرد
دشمن سر بابا رو از بدنش جدا کرد

یکدفعه اون پرنده از تو قفس پریدش
رفت و رسید به خورشید مامان دیگه ندیدش

بابای بی سر من می خورد هی پیچ و تاب
همین جا بود که مادر یهو پریدش از خواب

مامان پریدش از خواب با یک دل پر از درد
بابا جونو صدا زد گریه کرد و گریه کرد

با گریه گفت:« پهلوون پهلوون آهای آهای
همون وقتی که رفتی فهمیدم که نمی آی

فهمیدم که نمی آی آهای آهای شنفتی؟
خواستگاریم یادته با اون نگات چی گفتی؟

وقتی بابام بهت گفت تو اون روز بهاری
قول بدی که تو هرگز من و تنها نذاری

سکوتتو یادته؟یادته مکثی کردی؟
اونجا بودش که گفتم میشه که بر نگردی

فهمیدم که پهلوون مرد جهاد و جنگه
راضیم اما دلم بی قراره و تنگه»

سلام بدیم به اون دل که تنگ و بی قراره
صبری کنید جوونا قصه ادامه داره

آی دونه دونه دونه نون و پنیر و پونه
پهلوونه قصه رو آوردنش به خونه

مامان نشست کنارش باباجون و نگاش کرد
با اون نگاه نازش بابا جون و صداش کرد

با اون نگاش می پرسید بالاخره اومدی؟
با اون نگاش می گفت : « چقدر خوشگل شدی؟

چقدر خوشگل شدی اومدی خواستگاری؟
دیگه باید قول بدی من و تنها نذاری»

با چشماش اینجوری گفت:« پهلوون آهای آهای
چیزی بگو جوونمرد مگه منو نمی خوای؟»

با دیده بوسه میزد به پیکر پهلوون
چشاش به کاغذی خورد توی جیب پهلوون

یه کاغذ سوخته رو دیدش تو جیب بابا
با این جمله ی زیبا دوست دارم فریبا

فرشته ی عزیزم همسر بی قرارم
حالا بهت قول میدم تو رو تنها نذارم


این بار مامان سوال کرد بابای من جواب داد
آهای آهای جوونا بوی گلاب نمیاد؟

فکر نکنین جوونا که این آخر کاره
تا این بوی گلاب هست قصه ادامه داره

بیاین با هم ببینیم تو گود این زمونه
کیه که پهلوونه؟کیه که پهلوونه؟!

بعدش بگیم پهلوون خیلی خیلی نوکریم
می پرسین برای چی؟ برای این ...... بگذریم!!!

شهید عشق ابوالفضل سپهر

   


عذرخواهی و حلالیت طلبی!

1385/03/27 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شطحیات ،

بسم الله؛
حال که همین طور ثانیه ها و ساعت ها از عمرم می گذرد، یاد سزای اعمال تنت را می لرزاند! ادعای استشهادی ات می شود، و نه تنها فقه را که راحت اسلام است انجام نمی دهی از مکارم اخلاق که اصل اسلام است دوری! لعنت و هزار لعنت!
این چند وقت انقدر الکی حق الناس سر خودم جمع کرده ام که مانده ام چطوری حلشان کنم؛ بگذریم غرض از این نوشته، معذرت خواهی ست از عده ای دوستان.

برادر ابوذر منتظر القائم؛ فکر می کنم اون موضوع جلسه ی اول هیئت موسس یک سوتفاهم بوده است، و در ضمن نیت هم اگر حتما نه احتمال زیاد ناخالص بوده است -به قول حاج آقا پناهیان-!! برای همین امر فکر می کنم اون جریان به شدت به چهره ی اجتماعی آقای منتظرالقائم خدشه وارد کرده است!، که این جا در عین عذرخواهی و حلالیت طلبی از ایشان، لازم می دونم اعلام کنم که در مجمع هیچ جنگ خاصی وجود ندارد، و بیشتر تضارب آراست، کسی هم قرار نیست کسی را دور بزند! و جماعت انقدر اخلاق اسلامی دارند که اگر حرفی دارند رک تو روی همدیگر بگویند!

برادر سیدشهاب الدین واجدی؛ سر همان ماجرای قبلی، و به خاطر ناخالصی نیت این بنده ی شرمنده، در مطلبی چت خودم و آقای واجدی رو بدون اجازه ی ایشون منتشر کردم که به شدت به وجهه ی اجتماعی ایشون هم ضربه زد! و دوباره در عین شرمندگی، عذر خواهی و حلالیت طلبی؛ مطالب بند پیش تکرار می شود!

برادر حامد طالبی؛ از برادر حامد طالبی هم به خاطر انتشار جدل خودم و ایشون در مطلب «اوج نیت دوستان» به مناسبت اشغال سفارت به شدت عذر خواهی می کنم، هر چند با انتشار رویکرد و نظرشان درباره ی سفارت دانمارک در وبلاگشان فکر نمی کنم توفیری در موقعیتشان ایجاد کرده باشد! ولی باز هم از انتشار آن ها عذر خواهی می کنم.

برادر محمدرضا محسنی راد؛ رفتار آن روزم آن قدر بد بود که دیگر نتوانستم با تماس مستقیم عذر خواهی کنم، حلال بفرمایید، انشاالله کمی که بگذرد جبران خواهم کرد. قصد بدی نداشتم، شما که از حال و روز روحی ما با خبرید! عزیز دل! هنوز در قنوت ما جا دارید، خداوند رزق حلال شما و عیال را زیادت کند. اگر کمکی از دست ما برمی آید اطلاع دهید، [...]

جناب آقای علیانی؛ در صورتی که نقل مطلب ها از شما و استاد خطاب کردنتان توسط عده ای مورد سو استفاده قرار گرفته است، بسیار شرمنده ام و حلالیت می طلبم، اگر لطف کنید و بگید چطور جبران کنم، حتما اقدام خواهم کرد.

برادر [...] (میم. پ، تو روحیتانیان)؛ بابت [...] عذر می خوام!

خانم ها [...]؛ اگر لینک دادن و نام بردن به نام موجب آزرده خاطرتان شده عذر خواهی می کنم؛ بنده وقتی دیگران به نام صدایم می کنم، فکر کردم اجازه دارم دیگران رو به نام خطاب کنم، هر چند در نوشته هایم. حال اگر لازم می دانید اصلاح بشود، بفرمایید بنده اصلاح می کنم. حلال بفرمایید.

خانم [...]؛ از جهت معطل کردن شما به مدت [...]، [...]، [...]، خرج شدن از آبروی شما و [...]، شرمنده ام و حلالیت می طلبم، انشاالله هر زمان و لحظه که یادم بیایید، دعایتان خواهم کرد، و اگر [...] امید وارم که [...] شوید!

خانم ها [...]؛ اگر بابت نبشته ی روزنوشت موجب آزرده خاطریتان شده ام حلالیت می طلبم، قابل توجه است ذکر کلمه ی فتنه نه به دلیل رفتار شما و جنستان است، و نه ربطی به شهوت و ... دارد، بل مسئله ایست روحی مربوط به خودم که در حال حاضر بعضی مسائل را برایم غیر قابل تحمل می نماید. انشاالله که درک کنید، اگر ایگنور کردن را توهین فرض نموده اید، تمام ایگنور ها را برداشته ام، فقط جز در مقام ضرورت مبادرت به ارتباط نکنید، که کراهت شدیده دارد. این ذکر کراهت شدیده باز هم هیچ ربطی به آن مسئله ی فتنه نداشت، بل تنها امر به معروف و نهی از منکر و ذکر مسئله ای که بدان توجه نمی شود بود.

پی نوشت.

اول، هر کس با این عذر خواهی ها راضی نمی شود، تماس بگیرد بگوید که برای حلالیت طلبی باید چه کنم؟!
دوم، جناب آقای [...]، کمی برای آبرو و امنیت مردم احترام قائل باشید! باز هم تکرار می کنم.
سوم، اگر کس دیگریست که از قلم افتاده اطلاع دهد، لطفا!
چهارم،  اگر لطف کنید و هر وقت عشقتان کشید برای ما و توفیق ترک معصیت دعا و برداشته شدن بار حق الناس دعا کنید ممنون می شوم! لازم باشد خرجش را هم می دهم!

   


بسم الله الرحمن الرحیم

پیش نوشت.
فعلا اون ور می لاگم، تو روزنوشت.

این ها را بخوانید.
سه مقاله ی استشهادی :

چگونه استشهادی شدم؛
بررسی تاثیرات محیطی و تربیتی در استشهادی شدن محمدمسیح مهدوی

 

ستاد پاسداشت یا فانتزی استشهادی ها؟
نقدی بنیادی بر ستاد پاسداشت معروف به استشهادیون ایران

 

سخنی با صلح طلبان
دلائلی بر حقانیت مبارزات جهادی با اسرائیل و عدم صلح


یاد ایام :


مه شلومخا محمدمهدی؟ آسمون چارم خوش می گذرد؟
یه چهار را که می رسیم، چراع عابر پیاده قرمز است، محمد مهدی می گوید، "سمت راست را نگاه کن"، و در همین حال دست چپش را بالا می آورد تا ساعتش را ببیند، - "حالا!" ....
صدای مهیبی می آید، یک دفعه انبوه گرد و غبار از یکی از ساختمان های یا شاید مغازه ای می زند بیرون، جیغ زدن زن ها از فریاد مرها مشهود تر است، برعکس بیروت همه دارند فرا می کنند، به سمت طرفین خیابان، غبار کم کم مثل مه تمام قسمت راست خیبان متقاطع را می پوشاند ... [...]

القاعده و القاعده ای
بحثی بر سر توفیر القاعده و دیگر گروه های جهادی؛ و تحلیلی از عضو گیری های گسترده ی القاعده در اروپا و آمریکا.


چرا فرایند مهتر ازنتیجه است؟!
شرحی بر این که چرا "هدف وسیله را توجیه نمی کند!"؛ مسئله ای که مخصوصا مجاهدان بسیار با آن درگیرند، از کشتن غیر نظامی ها تا عملیات در خاک اروپا و ...


صلح قریب یا غریب؟!
گفت و گویی با دوستی اسرائیلی؛ فقط نمی دانم آیا خواند این را یا نه؟!


اوج نیت دوستان!!
چرا من در حمله به سفارت ها با بقیه همراه نشدم؟!


خاخام های حجتیه ای
مطلب زیاد استشهادی ای نیست! فقط چون خیلی روش وقت گذاشتم حیفم آمد خوانده نشود! هر چند با لینک های حسین درخشان زیاد خوندنش! والبته اون ایده ی مسخره اش درباره ی شاگرد علیانی معرفی کردن من!


ایّام خرابی
در خرابات مغان نور خدا می بینم / این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
حکمت، حکما حکمت ساختن است، روی ساخته هم چیزی نمی شود بنا کرد، باید خرابش کرد، باید با خاک یکسانش کرد، باید کوبید، کامل باید کوبیدش، لهش کرد، هیچی ازش نمونه، نه از خودش، نه از آثارش؛ حکمت حکایت دل هم همین است، برای ساختن حرم خدا باید حرم ها را از دم پکاند، نه تنها باید طرف ها را انداخت بیرون بلکه کلا هر چی رابطه با این دنیای کوفتیه برای حتی یک لحظه هم که شده باس قطع کرد تا بشه دید که کجا دنیایی؛ ...


نوشت.

پی نوشت.
اول،
[...]
دوم، می روند! دونه دونه می روند، به قول معلم ریاضی امان چرا  تلاش می کنی آدم ها زنده بمونن؟! خوب ها همیشه می رن، این بدان که می مونن!

   


خواب و طلاق

1384/12/23 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شطحیات ،

بسم الله الرحمن الرحیم

... [+] ...
بعضی ها با مرگ بعضی ها با طلاق
چرا زندگی ...؟!
اگر طلاق را خارج از تعریف قانونی اش نگاه کنی، جدایی بعد از یک رابطه ی عاطفی و وابستگی طولانی نیز، طلاقی بر حسب جبر شرایط استنباط می شود.
***
مامان چند شب پیش خواب دیده بود آسید جواد هاشمی با یک گروه مستند سازی آمده اند خانه ی مامان بزرگ اینا مصاحبه، انگار که یک عضو دیگر خانواده شهید شده، مصاحبه با خانواده ی شهید .... بابام بهش می خندد و می گوید این دفعه برای کی خواب دیدی؟!
من که سرم را انداخته ام زیر تا کسی چشم هایم را نبیند، ذوق می کنم، ...
سرنمازم، یاد گناه های کبیره ی انباشته شده!، نماز های قضای مانده، روزه های نگرفته، توجه های نکرده، حق الناس مانده، ختم قرآن های نکرده و غیره و غیره که می افتم!، مثل پتک می خورد تو ذوقم! تازه یاد این می افتم که چقدر از محمدمهدی عقب ترم!، این اسم استشهادی را هم باید خط بزنم تا بیشتر از این لجن مالش نکنم!
خدا کند خواب مامانم تعبیر شود، تو هم دعا کن!، خودت می دانی که بی تو نمی روم!، در شرقی ...

***
برزخ دیوانگی و جنون، قاطی کرده ام، مانده ام در برزخ هزار هزار پارادوکس بنیادین!، شب که مامان قرصم را می دهد، توی تخت خواب به این فکر می کنم که شاید جنون این چند روز از قرص نخوردن این سه روزه ی اخیر باشد، صبح که بیدار می شوم، روز از نو روزی از نو، هیچ فرقی نکرده، فقط سوز سینه ام کم شده و اشک ها دیرتر و کمتر سرازیر می شوند ...
***
مشهد می خواهم، جمکران، قم، حضرت معصومه (س)، امام زاده صالح (س)، بهشت زهرا قطعه شهدا!!، سر قبر عامو اسد!، می خوام برم تو قبر خالی ای که بابا برایم خریده بخوابم، نمی دانم چرا برای من کفن نخریدند3 ...
***
کاش خدا حلال می کرد که دستت را از غیبت برون بیاوری و یک دستت را بگذاری روی قلبم و با دست دیگرت نوازشم کنی، ... چرا اینقدر خودت را دریغ می کنی؟!
***
خدا فرمود: هرگاه برایت گرفتاری پیش آمد، به بنده های من گله نکن. همانطوری که وقتی بدی ها و گناه های تو به آسمان می آید من به فرشته هایم شکایت نمی کنم.
حدیث قدسی

پی نوشت.
اول؛ شرمنده ی همه ی کسانی که گلایه های من آزارشان داد و پریشانشان کرد.
دوم؛ ... چقدر زود دل آدم ها تنگ می شود ...
سوم؛ فردای آن روز که این ها را نوشتم صبح آقای فخری تماس گرفت که بیایید جمکران شام مهمون من، و شب با رضا و محمدرضا جمکران بودیم، قربون مرام آقام برم!

   


من جیرجیرک

1384/12/22 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شطحیات ،

بسم الله الرحمن الرحیم
جیرجیرک به خرس گفت : "دوستت دارم!"
خرس گفت : "الآن وقت خواب زمستانی ام است بعدا صحبت می کنیم ..."
ولی خرس نمی دانست که عمر جیرجیرک فقط سه روز است ...

پی نوشت.
اول؛ دوستت دارم!
دوم؛ دوستت دارم!
سوم؛ عمرم را هم که خودت می دانی ...
چهارم؛ تو که نیستی پسرکوچولو مجبور است با فرشته های روی شانه هایش دردودل کند.
پنجم؛ از اس ام اس سمیرا با کمی دخل و تصرف ...

   


مکاشفات مقدر

1384/08/7 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شطحیات ،

بسم الله الرحمن الرحیم


إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ (1) وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ (2) لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ (3) تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ (4) سَلَامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ (5)

آقا امجد داشت پا منبر صحبت می کرد :  «جوونا خدا، خداست .... هزار یکی اسم خوندید، همه ی اینها علیه ... در جمله ی اسماع علی است عظیم .... جوون علی خدا نبود، بنده ی خدا بود .... جوونا آقا تون فرمان روای کل عالمه، همه چیز دستشه ...» [...] چشام سنگین می شود، و همین طور اشک می ریزد پایین، اشک ها نمی گذارد چشمم بسته شود. [...] یک دفعه نورهای سبز توده توده زد بیرون، بارش نور روی زمین می آمد، یک سری موجود نورانی روی زمین فرود آمدند، یک سری هم در حالی که چیزی از زمین بر می داشتند می رفتند سمت نقطه ای که حجم نور سبزی ازش می پاشید، فکر کنم یک انسان در هاله نور می دیدم، و آسمان طرح ابر و باد آبی و سرخ و نیلی به هم زده بود و در خودش می پیچید. صدای سمائی می آمد از رشته کوه های شمال [...] صیحه ای می آید، «تقدیر شد» .... صدای اذان می رسد، به سبک موذن زاده، و صدای استاد امجد، ... « ... اشهد ان علی ولی الله ...» ... نور ها هجوم می برند به سمت آسما و طرح ابر وباد کم کم به طرح ساده ی آسمان تبدیل می شود، سرخی ها توده های سفیدی می شوند، جای ستارگان ... [...] کم کم تصاویر محو می شوند، و دوباره جلوی چشم منبر است، یک دارد پشتم را می مالد، مجتبی می گوید، «تمام شد، چقدر اشک می ریزی ...» ... دکتر عابدی هم از پشت سر می گوید، «پسر شیرینی کم بخور، تا جوشات درست شه!»
والسلام

   


شرمندگی

1384/08/1 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شطحیات ،

بسم الله

سلام

کامنتینگ ندارد!

بدون شرح.

والسلام

   


این جا بیروت است

1384/07/11 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شطحیات ،

بسم الله

این جا بیروت است،
سرم بر سینه اش،
می نوشم،
می گریم.

مهم نیست،
گریه بر فشار پروازش باشد،
یا بر درد جاماندگی؛
مهم این است،
که این جا بیروت است.

لحد ها را بیاورید،
تا ریحانه ی خوابم را،
در خاک کنم.

والسلام

   


بسم الله

امشب، هرشب، هر روز
حال، بعد، پیش
همه حالم به گناه
گنه اندر درس و کتاب
گنه با چشم و چِشا
گنهی زِ زبان، زِ روان

حال که من می کنم قیام نماز
باز مشغول گناه
عصیان در قیام
در قیام سرکشی

باز مهر زنم اکبر گناه
باز گویم من دروغ
که
«ایاک نعبد و ایاک نستعین»

***

می گفتم
دوسِت دارم
می گفت چی ؟
می گفتم
دوست دارم
می گفت
ها؟؟
چی دوست داری؟
می فهمیدم
تکرار می کردم این بار
دوستَ ت دارم
جواب می داد
حالا درست شد.

نمی دانم می خواست اطمینان پیدا کند
یا چیز دیگر

ولی می گویم
در قحطی و خشکسالی
دوست داشت اِکوی تجلی عاطفه را
چندین بار لمس کند.

یا شاید می خواست
این برکه ی راکد
موجی چندین بار بالا پایین کند آب را
شاید تغییر
بازتاب سیرتش را
در آیینه آب
درک کند.

و تغییر چه زی با بود.

تنگ دلش را می دانستم؛
آخر من آن جا بودم.

***

همه ی دوستان هم سنم این روز ها از تابستان می گویند و آمدن مهر. گفتم کم نیاورم، من هم بگویم. دیگر وقتی این آسید محمد علی هم یه چیزی بگوید اگر ما نگوییم افت کلاس است.

هر چند با اینکه بیشتر از آن 22 تا بیت از رو نوشته را حفظ کرده بودیم، ولی این وسط چیز هایی پیدا می شود، که تقلید نکردن از این شیوه را مستحب تر می دانستم. بماند این یک تکه. سید خودش می فهمد.

تابستان امسال هم چون سال های پیش ولی با شدتی بیش تر که تا به حال این گونه تجربه نکرده بودم، «زمانی برای بزرگ شدنم» بود. خیلی بزرگ شدم در این سه ماه، هر چند هنوز کوچکم ولی از 31ام خرداد خیلی بهترم.

تجربه ی یک رشت رفتن علمی با دوستان دانش پژوهان بسیج، تکلیفم را با خیلی چیز ها مشخص کرد.

از آن بهتر، یک هفته ای بود که با دوستان هم مدرسه ای، و مخصوصا استاد علی قصاب و آرش آقای قشقایی رفتیم مشهد. حسین هم بعد از آمدن از حج یک راست آمد پیش ما آخر های اردو، حداقلش این بود مزه ی محبت برادرانه را بهتر چشیدم و تغییری در فلسفه ی زندگی ام. و آغوش گرفتن یک بی گناه.

بعد از آن نیمه ی شعبان باز هم پیش آقا برگشتیم، جز حاجت گرفتن که به کنار، اگر تن ها حاصل این سفر فهمیدن این که ائمه تجلی از ذات اقدس اله هستند هم می بود، بس بود. که بیش تر بود.

تابستان امسال،
هم راه بود، با ازدواج 3 تا از دوستانم، یعنی 3 - 4 تای آخری که مانده بودند. حداقلش این بود تن هایی قشنگ تر حس می شد.

می گفت،
عشق زمینی، پیش نیاز عشق الهی ایست.

ولی در این تابستان فهمیدم
تن ها فایده ی عشق زمینی این باشد که
به مجازی بودنش پی ببری
و این پی بردن مقدمه ای بشود و
برای اینکه سرت را بندازی زمینو مثل بچه ی آدم
عاشق بشوی
و بفهمی کسی هست در آن بالا که نه تو او را به اندازه ای که او تو را دوست دارد، دوست دارد
و نه تو خود به اندازه ای که او تو را دوست دارد، دوست داری.

و بفهمی چرا محبت قدسی ها بیش تر از دیگران است.
پی ببری وقتی قلبت بخواهد چیز بزرگی را جا بدهد باید بزرگ بشود.
چیزی که تمام فضای قلب را پر می کند
و این چیز چیزیست که همه چیز در آن است و
حال قلبی داری که برای همه جا دارد
و سهم چندین هوار برابر قبل را به هر کس می دهد.

و حال آن عشق را دوباره که بر می گردی
نه مجازیست
نه زمینی
نوریست
و طعم عشقش هم بیشتر است.

تابستان امثال شهادت را پشت سرم حس کردم
سر پرواز مقدس.
عروجش را به چشم دیدم
جان دادن که هیچ تقدیم ذره ذره ی قلب
و شاید حل شدن در چیزی
که از آنی و در آنی.

و تجربه ی عینی استشهاد از سه متری،
که بفهمی
برای سفر چه می خواهند.

مقدس.

پدر دیشب می گفت اگر صیاد شهید نمی شد باید شک می کردیم.
پدر صیاد را دوست داشت.
پدر بدون ریه برگشت.
پدر.

این هم برای پدر، مقدس، صیاد و ... کسانی که کمی دیرتر می روند.
زمانه خواست تو را ماضی بعید کند
ضمیر غئب مفرد کند، شهید کند
زمانه خواست که در خانقاه «تاول» تو را مراد کند
درد تو را «مرید» کند
خدا نخواست که فقط از تو سر بگیرد
خواست که ذره ذره تمام تو را شهید کند.

این تابستان زمانی شد
برای عوض شدن مسیر زندگی ام
و فهمیدن این که زندگی نه مهندسیست و نه علوم انسانی.
چیزی که گام های آدم را ارزش می دهد چیز دیگریست.
شهود لازم دارد.
شخص به شخص.
ولی این تابستان
زمانی بود
برای گرفتن سه تصمیم بزرگ زندگی ام.
فقط یکی از تصمیم ها مثل ماهی
افتاد توی آب راکد
ولی موجش هنوز می رود و می آید.

این تابستان،
مقدمه ی سال سوم
که مقدمه ی پیش دانشگاهی است
مجبور شدم همه ی پروژه هایم را تعطیل کنم،
نوشتن برنامه ی تحلیل سازه به صورت سه بعدی اش لنگ ماند،
ساخت بازی هم توی تابستان هم نشد بازی را بسازیم بحثش است توی سال انجام دهیم.


ولی ترجیح می دهم امسال بنویسم،

ساخت جدا کننده ی لرزه ای جدید هم لنگ ماند.
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان هم که حدودا و تقریبا بی سر و صدا دارد پا می گیرد.
حتی اگر ناقص هم راه اندازی شود بد نیست، راه اندازی شود، حالا بعدا درستش می کنند.

این تابستان،
یک تلفن همراه هدیه گرفتم با
یک رنو که دوسال دیگه می توانم سوارش بشوم.
که البته هیچ کدوم ربطی به بزرگ شدن ندارد.

این تابستان،
رایانه ام را ازم گرفتند.

این تابستان،
کلی گزاره از
سروش خالقی و سجاد و غیره و غیره یاد گرفتم،
و کلی هم از ابوذر و غیره و غیره.

***

آخرش اینکه

«خداحافظ رفیق»

والسلام

   


این غزال رمیده

1384/06/30 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شطحیات ،

بسم الله

غزال رمیده

این غزال رمیده
که در سینه ام
دل دل می کرد
ضامن می خواست
برای ضامن دار
قدس شرقی سر دروازه ی اول.

به مامان فاطمه -سلام الله إلیها- گفته بودم
خنچه ها را آماده کنند.

چگونه افه ی قهر بیایم برایت؟
مگر من دخترم؟
که دم به دم
مثل فاطمه امان
برای پدر خودش را لوس کند
با چی قهر کنم؟
سر چه حاجتی؟

قهر قهر
سر حاجتم که اشتیاق توست؟

***

مطالعه ی امام -علیه السلام-.

سلام امام رضا -علیه السلام-
در این دو دفعه ای که خدمت رسیدیم
به نظر نورتون
کورم کرده.

گفتم برای باز شدن چشم ها
مطالعه اتان کنیم
نسبت بهتان معرفت پیدا کنیم

فکر می کنم
خواندن زندگی نامه و دیدن فیلمتان
آن قدر معرفت نمی دهد.
تن ها علی بن موسی الرضا -علیه السلام- را معرفی می کند.
تازگی ها یاد گرفته ام
شما تجلی ذات خداوندید.
و می خواهم این تجلی را حس کنم،
محقق می شود وقتی،
استجابت دعا و حاجت گرفتن را ببین ام
تا به رضایی ات و ضامن بودنت
یقین پیدا کنم.

حاجت ها را نوشتم، دادم خدمتتان
لطفا مرحمت فرمایید
خود را معرفی کنید.

***

ارتداد

فردای آن روز دوباره رفتم دارالهدایه تا شاید دوباره حجت الاسلام نجاتی را ببینم؛ مرد عالم بود؛ می خواستم این دفعه درباره ی سکولاریسم و اومانیسم ازشان بپرسم.
حاج آقا نبود، یک روحانیه دیگر آن ور دارالهدایه مردم دورش جمع شده بودند، برعکس جمع دیشب این جمع حول سوال های عوامانه بود، و البته سر این که نباید به پسر دخترا گیر داد، و هی رسواشون کرد، چون خدا ستار العیوبه، رسوا کردن آدم ها کار درستی نیست و ربطی به امر معروف و نهی از منکر ندارد و آن روایات حضرت علی را گفتم سر اینکه ... حال ندارم روایت را تعریف کنم جای درست ازش تعریف می کنم. ولی پیرمرده از این دو آتیشه ها بود که احتمالا با این عقائدش تیغ اتهام رابطه ی نامشروع را روی گلوی ما هم می گذاشت.
بهر حال؛ یکی آمد پرسید حاج آقا یک نفر رفت دنبال حقیقت و مثلا به این رسید که حرفای بودا خوبه ... بدون غرض هم رفت... آن وقت چه می شود؟ مال و ناموسش مباح می شود دیگر؟(در ادامه ی مسئله ی حقیقت یابی که حاج آقا داشت می گفت.)
حاج آقا هم بجای این که جواب طرف را بدهد از منزلت شیعه گفت و اینکه اصلا عمرا امکان نداره، شیعه بهترینه، شیعه فلانه و بهمانه، فلانی شیعه شده فلان استاد از سنت برگشته شیعه شده و از این حرفا. طرف دوباره سوالش را مطرح کرد باز هم حاج آقا از منزلت شیعه اش گفت.
طرف دیگه پشیمون شد و رفت. این وسط ما شیطنتمان گرفت گفتیم جمع را به چالش بکشیم. در حق بودن شیعه که شخصا ایمان دارم. ولی می خواستم این حاج آقا و جمع را به چالش بکشم، البته بانیت خیر. جمع خیلی عوامانه بود، شهرستانی هایی که یه نگاه می انداختی شاید دوتا دانشجو توی اون سی نفر بود. گفتم حج آقا زد و مثلا من رفتم تحقیق کردم، بدون غرض به مسیحیت هم رسیدم، بعد یکی را می گذارند با من مباحثه کند، مباحثه هم کردیم من گزاره هایی آوردم که طرف براش جواب نداشت اون هم قبول کرد. بعد حالا هر دوی ما مرتد می دانید و جون دوتامون در خطره. یه چیز دیگه هم گفتم که : شما می گید تا مخل جامعه نباشم تو همون مباحثه و زمان دادن می مونه ولی اگر تبلیغ کردم کشتنم واجب می شه ولی اگر من یکی ازم پرسید بهش گفتم و بعد از مدتی صد نفر مسیحی شدند، این اشکال من نیست و من گناه کار نیستم، جنابعالی مسئولی که نتونستی جواب این صد نفر را بدی برای همینم نمی تونید مرتد اعلامشون کنید و بکشیدشون، -ای یه تیکه را خیلی از سر شیطنت گفتم چون این آقا جواب نفر قبلی را نتونسته بود بده.-؛ آقا ما این ها را گفتیم باز این حاجی از منزلت شیعه و گفت اینکه طرف حتما غرض داره و این امکان نداره، یکی از اون طرف گفت مگر تو حالا مسیحی شدی؟ اون یکی از اون ور داد می زد که شیعه حقه طرف داره دروغ می گه، منم گفتم این حرفای شما از سر تعصب شیعیتونه، خوب اگه شیعه حق بود در یک مباحثه ی منطقی طرف قانع می شد. یکی از اون ور داد زد چرا حالا مسئله ی محال می گی، منم گفتم این جکم ارتداد تا آخر الزمان توی دین می مونه پس باید انتظار هم داشته باشیم هر چند هم که تا حالا اتفاق نیافتاده باشد یکی فردا یک سری گزاره بیارد که برایش جواب نداشته باشیم، این نظر ماست که شیعه حقه و الهی طرف که این را قبول ندارد باید منطقی قانعش کرد. بعد هم کشوندمش سر این که همه شناسنامه ای مسلمون شده خوش که نخواسته که حالا حکم اون یهودی ها را برایش بدهیم که مسلمون می شدند و بر می گشتند تا وجهه ی دین را خراب کنند. دیگه انقدر بحث و دعوا کردیم و حاج آقا هم جواب ما را نتوانست بدهد، در ضمن این نوجوون ها هم دور من جمع شده بودند وقتی دیدند طرف جواب نمی ده و یه سری سرم داد می زنند(دیگر حس هم سن دوستیست.!). آخرش هم حاج آقا جواب نداد و شروع کرد به دعا خواندن و صلوات با همان ایادی دیگر و ما را خفه کردند و با صلواتشون گفتند ساکت باش. حتما روحانی بیچاره انتظار نداشته وسط موعضاتش دعوا راه بیافته البته من که دعوا راه ننداختم بقیه می خواستم حکم خروج از دینمان را بدهند ... خنده ام گرفته بود از این همه سادگی ...
با نوجوون ها بلند شدیم رفتیم سراغ یه روحانی آن ورتر که خوش لباس تر هم بود. همین ها را گفتیم طرف جوابی که من هم می دانستم و می خواستم آن روحانی در جمع بگوید که نگفت را گفت:
اولا اگر یکی اثبات کرد که مسیحیت حق تره و ما هم جوابی براش نداشتیم، و هرکس باهاش مباحثه کرد باز هم جوابی نداشت. همون موقع مسیحی می شیم، یعنی باید بشیم.
دوما تا زمانی که یک نفر در یک مباحثه ی منطقی گزاره های مرتد مذکور را نقض نکند و گزاره ای درست نیاورد، نمی توانیم درباره ی اعدام صحبت کنیم.(اعدام وقتیست که طرف در مباحثه ببازد و باز هم لجاجت کند.)
یه نظرم این دو تا جمله جواب من بود تا اینکه بگوییم شیعه حق است و این اتفاق محال.


والسلام

   



آرشیو


پیوندها


پیوندهای روزانه


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


صفحات جانبی


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :