حاجیتون حال خراب. حاجیتون خسته. حاجیتون تنها. حاجیتون زیر سرم. حاجیتون آقلادی گیدی گیدی!

كلا دارم توی گل دست و پا می زنم، خدا كند زود تر از شر این پیرزن و بنایی راحت شم تا بتونم یك كم كار كنم؛
كارای حلقه ی روح الله وسطاشه، قرار است به ابوذر توی بخش اینترنت رسانه های دیجیتال كمك كنم كه این بنایی مثل زنجیر پام رو بند كرده تو خونه، از قضا نمی دانم ربطی به تحریم دارد یا نه، سی پنل سرور هم قاطی كرده، حالا رضا یك روزه از سوریه اومده قرار است تا شنبه یك سرور توی بریتانیا بگیرد، شاید یك سرور هم خودم توی ایران جور كردم و ...
سرم داره گیج می ره!!!
دقت کردید جدیدا چقدر فضول تو زندگیامون زیاد شده؟ من هنوز نفهمیدم موبایل و اس ام اس ها و دفتر چه خاطرات و یادداشت های شخصی جزور حریم خصوصی ماها هست یا نه؟
]]>پ.ن.
امام صادق فقط یك هفته وقت داره با من مصاحبه كنه، وگرنه من كه مدیریت شهید بهشتی قبولم، معاون وزیر شدم، اومدید بودجه بگیرید ندادم نگید چرا!
+ آدم توی این پاساژ پایتخت و فلکه صادقیه و میرداماد که راه می ره همش مجبوره ذکر بگه: تبارک الله احسن الخالقین
+ دشت اول، دو روز، ۱۰۰ چوق
+ آخه یکی نمی گه هولی بچه؟ کار ریخته سرم ای هوا؛ سایت دایی هنوز وسطاشه، سایت آقام رو نزدم، پروژه های ارشاد هنوز یک کمش مونده، امور مساجد هم تایید شد رفت ارشاد برای تایید بودجه، حلقه روح الله، حجره و آرمانشهر هم هست؛ تازه هادی هنوز با همشهری حرفی نزده!؛ اینم بذار کنارش تکمیل برنامه های دوسال پیش که واس کنکور متوقف شد؛ آخ دلم برای الهه دلفی تنگ شده.
+ من نمی دونم آقام چطور توقع داره با دستگاهی که رمش رو زیاد می کنی سرعتش کم می شه من بشینم دلفی هشت ران و کنم و با دایرکت ایکس تیری دی رندر کنم؟ الله ارزقنا سه میلیون و سیصد بخریم یک ای ام دی نه هزار و شیصد!
+ آخه مرد حسابی یک کاره بلند شدی می گی برو ۲۵ زن بستون؛ ای ول به دکتر طهماسبی خودمون که گفت نتیجه کنکور که اومد برو خواستگاری، اصلا زندگی خودمه می خوام بدبخت شم؛ تازه خوبه من اعلام رسمی نکردم می خوام ۱۸ سر عائله به اسلام و مسلمین اضافه کنم، ای طور: پله ای!
+ تو فکر یک سقفم، یک جا تو قم؛ کسی هم خونه نمی خواد؟
+ آخ کی می تونه دوشنبه بره نتایج رو نیگا کنه؟ من که اون روز جیم می شم!
+ آخ حاجی، یک محبوبه ای برا خالم بستم توپ، گوش بایکوتی ها کر ۷۲۰۰ اینتل؛ البت اگر ارزقنا بشه اون سه میلیون و سیصد یک حنانه ای در نظر دارم، دو تا کواد +۹۶۰۰ ای ام دی با سه تا کارت گرافیک ایکس اف ایکس ۹۸۰۰، با خنک کننده ی گازی، کیس سرور با هفت تا فن، آخ رندر بندازی رو این حالش رو ببری ...
+ فعلا در خلا برون ریزی هستیم، گفتیم یک وبلاگ روی دامنه ی جدیدمان بذاریم خوشحالی نویسی کنیم، آدم یک کاره بعد اعلام نتایج بدون مطالعه که شروع نمی کنه به تراوشات!
والسلام
]]>
کنکور هم به سلامتی شرش را از سر ما کند؛ دلم برای وبلاگشهر تنگ شده، اما سرم به شدت شلوغه فکر نکنم تا یک ماه آینده بتونم وبلاگم را شروع کنم؛ جدایی از اینکه هنوز مشخص نکردم اسم جدید وبلاگ را چی بگذارم، و مشی جدیدم چی باشد، قالب وبلاگ و سیستم وبلاگ هم آماده نشده، احتمالا از میهن بلاگ هم بزنم بیرون، چون می خوام یک کم با ساب دومین های هاستم بازی کنم و متاسفانه این جا سیستم ویندوزه و ...؛ از طرف دیگر هم بشدت سرم شلوغه از روز اول خلاصی کار ریخته ام سر خودم، جدایی از بنایی (که احتمالا تا یک ماه دیگه طول بکشه)، یک پروژه ی اتوماسیون گنده از امور مساجد گرفتم، از طرف دیگه 4 سایت برای شرکتهای داییم باس بزنم، پدرم هم می خواد بره مدیر عامل آمل سازمان بشه، و گفته یک سایت توپ بزنم و حالا باس در به در بیافتم دنبال محمدرضا دوست محمدی یا محمد توکلی برای چند تا تصویر سازی، از اون ور هم برای اولین پروژه ی تلویزیونی ام نویسندگی یک مستند درباره فلسطین برای گروه تلویزیونی سپاه را گرفتم؛ این هم به کنار با روح الله قراره پایگاه اصلی یا مهدی رو دوباره با یک تریپ دیگه بندازیم بالا؛ بگذاریم از اینکه سروش (نقویان) هم سر کارهای آرمانشهر دارد رو اعصابم می رود...
کلا یعنی اینکه احتمالا تا یک سرو سامانی به کارها ندهم این ورا زیاد پیدام نمی شه، همه ی این بدبختیا هم اینه که اگه شهریور نشد حداقل تا آذر برم خواستگاری ( دختر خوب سراغ داشتین معرفی کنید )
عجالتا شماره و آی دی جدید حاجیتون رو داشته باشید، کار داشتید تماس بگیرید:
تلیفون: 09128132824
آی دی یاهو: masih.aonlineir
آی دی گوگل تاک: masih.mahdavi@gmail.com
فعلا یا علی!
]]>این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است، دلیل هم تعطیلی کامل مغز نویسنده است؛
یک نگاهی به روند چند ماهه ی وبلاگ می اندازم، کامل دستم می آید که زرد شده ام!؛ نه اینکه لزوما چیزی برای گفتن نداشته باشم، ولی خوب شما از یک فرصت نیم تا یک ساعته ی در کافی نت بعد از امتحان چه انتظاری دارید؟ می خواهید ییهو یک پست بلند بالای سنگین بزنم؟ تا الآنش هم به خاطر اعتقاد به اینکه وبلاگ مثل مرده می مونه که نباس رو زمین بمونه، در حیات گیاهی ابلهانه ای نگاهش داشتم؛ زین بعد می فرستیمش توی استخر نیتروژن تا به موقعش با پیشرفت علم (!) باز پروری اش کنیم!
و بزودی نویسنده و رفقایش بصورت فله ای و گروهی در این جا خواهند نوشت:
والسلام
]]>- در همین جا لازم است از مامانمینا، آبجینمینا و آن خانم محترم در راستای تلاش هایشان برای ترک اعتیاد اینجانب تشکر کنم!
(تشویق معاتید پاک شده)
- ضمنا از پدر گرامی جهت تعمیر دوچرخه ی اینجانب و فراهم کردن تفریحات سالم برای خود نیز! (است.)
(تشویق دوباره معاتید پاک شده)
...
2.
آقا اصلا نمی دونید چه فضایی داره! هر دو هفته یک بار از خونه میای بیرون، دو هفته است که روزنامه نخوانده ای، دو هفته است چشمت به تلویزیون نیافتاده (عهد کردم شبکه های تلویزیونی رو نبینم)، و حالا اومدی تو دنیایی که دو هفته ازش بی خبر بودی، لذتی داره آقا!
و در این مدت دو هفته، فقط با همشهری جوان، سی دی های کارتونت و آب دادن باغچه سرت گرم می شه؛ و تازه اینجاست که مزه ی یک کارتون خوشمزه را حس می کنی! مثل مزه ی ژله می مونه!
ولی «هیچکس» راس می گه، این شهر همه چیزش باعث تحریکه! وقت تو خونه بمونی اینو قشنگ حس می کنی، راحت و سرخوش؛ آره دقیقا همینه، سرخوش!
3.
فعلا زیر هزارم، با تراز بالای 6500؛ می تونم قول بدم که امتحان بعدی میام دوروبره6900، شایدم بالای 7000، البته امید وارم.
4.
از همین جا نوعروس و نوداماد عزیز را خطاب قرار می دهم؛ یا حق السکوت من رو بدید یا داد می زنم ها! در ضمن من باس ساق دوش بشم، اصلا به من ربطی نداره رسم و رسوم چیه، تا الآن سه نفر منو تو ساق دوشی پیچوندن، با سه تاشون هم قهر کردم سر این جریان!
من اصلا هیچی نمی فهمم، اصلا می خواین یک مقام «ساق دوش اضافه» درست کنید که سه تا ساق دوش داشته باشه داماد، تا من بشم سومیش، نمی دونم، هر کاری می خواین بکنین، ولی من باس ساق دوش باشم، اصلا اگه نشم، با لباس عشایری و بیل و استمبولی به دست میام تو مراسم عروسی!
5.
واقعا چی می شد ما مسلمونا وظیفه ی بچه دار شدن و درست تربیت کردن بچه را نداشتیم؟ اون موقع راحت با هر کی می خواستیم می تونستیم ازدواج کنیم، یا اصلا ازدواج نکنیم، حال دنیا رو ببریم! فکرشو بکن!
ولی این طوری موقع انتخاب، بیشتر از اینکه به خودت فکر کنی، باس به اینکه چه کسی مادر خوبی واسه بچه هات می شه فکر کنی! یا حتی تو زندگیت هم همش نگران این هستی که این کار در آینده در بچه ای که بدنیا میاد موثره، این طور کنی بچه اوسکول می شه، اون طور کنی بچه مومن بهت نمی ده خدا، ای طور کنی ...
اصلا نمی دونم با این لیست بیست نفره چی کنم!؟، از همشونم حالم بهم می خوره! اگه مامان به اینا می گه خوشگل، پس حتما منم داداش دوقولوی نیکل کیدمن یا مونیکا بلوچی ام! نیستم؟
6.
اوضاع خوبه، یعنی سعی می کنه خوب باشه، یا من سعی می کنم فکر کنم که خوبه، اوضاع درست می شه، آره فکر کنم همین طوره.
ضمنا پیشاپیش همه چیز تکذیب می شود!؛ چه تخیلات مسموم حضرات عالی و چه کارهای نکرده ای که پس فردا به ما نسبت داده خواهد شد.
والسلام
پی نوشت.
البت تا یادم نرفته؛ این دوست ما آقای نقویان آدم خوبیه، گفت بگم تحویلش بگیرید، حالا کم کم سر و کله اش پیدا می شه، عجالتا شما با خبر باشید که آدم خوبیه!
نوشت.
جدیدا وبلاگی باز شده است با عنوان وبلاگشهر، و نویسنده ای با اسم مستعار پارسا پیردوست (رهگذر)؛
دوستانی که با من این چند وقت اخیر در ارتباطند شهادت می دهند که من هر دو هفته یک بار بعد از کنکور آزمایشی هایم می روم کافی نت (به دلیل جمع کردن کامپیوتر)، و به جز چند رو پیش که برای مدتی جی پی آر اس موبایلم وصل شد و برای چک میل از آن استفاده کردن هیچ ارتباط دیگری با دنیای مجازی نداشته ام! ولی از کامنت های دوستان آشنا و نا آشنا در وبلاگ فوق، مثل کامنت های محمدصالح، شمس، ابوذر، عی الله یاری و حتی کامنتی به اسم محمدرضای خودمان، و بر خورد های تلفنی امثال علی الله یاری، برمی آمد که دوستان فکر می کنند وبلاگ فوق دستم من است و توسط من نوشته می شود.
البته با توجه به نوع ادبیات نزدیک و برخی موارد نوشته شده در وبلاگ فوق ایجاد این پندار در دوستان را می دهم، که شخصا وقتی اولین پست ایشان و کامنت ایلیا روی آن را 6 مهر دیدم، با خودم گفتم خدا رحم کند بهت محمدمسیح!
با این حال باید خدمت همه عرض کنم که هرچند که بجز پست مجمع وبلاگ نویسان مسلمان، با یکی و نصفی از دو پست دیگر این وبلاگ موافقم، ولی نویسنده ی وبلاگ فوق بنده نیستم، و حاضر در این زمینه در برابر حاکم شرع بر قرآن قسم بخورم.
و از نویسنده ی وبلاگ فوق خواهشمندم که زودتر هویت واقعی خود را بدون ترس بیان کند، که معضل حل شود؛ و همچنین باید بگویم حذف یا عدم ادامه کار این وبلاگ بدون اعلام هویت نویسنده ی آن بیشتر به اتهام اینکه من نویسنده ی وبلاگ فوقم دامن می زند، پس خواهشندم که تنها کاری که می کند این باشد که خودش را معرفی کند وگرنه شخصا از ایشان نخواهم گذشت. البته این خواسته در صورتی است که این اقدام نویسنده آگاهانه و برای تخریب من نبوده باشد!
ضمنا دوستانی که به ادعاهای من شک دارند، می توانند با خانواده ی ما تماس بگیرند و درباره اینکه آیا من جز در روز های کنکور آزمایشی، و روز تجمع دانشگاه تهران (که در حضور سجادصاحب فصول، صادق شهبازی و خانم شریعتمدار بوده ام) بیرون از خانه بوده ام یا نه، که البته جواب قطعی این است که کل یوم به جز 4 روز فوق در خانه بوده ام، و این روز ها با روزهای نگارش مطالب وبلاگ فوق متفاوت است. در مورد روز تجمع دانشگاه تهران هم که تاریخش را یادم نیست، می توانند از سه نفر فوق سوال کنند که در چه ساعاتی با من بوده اند، تا متوجه شوند که بهیچ وجه امکان رفتن به کافی نت را نداشته ام.
نکته ی قابل ذکر دیگر این که، خروج بنده از مجمع بیشتر از آن که به دلیل «اختلاف سلیقه» با ابوذر باشد به دلائل شخصی بوده است، که من امثال تمام کار های فوق برنامه ام را به دلیل درس قطع کرده ام و شرکت در الکامپ تنها کار فوق برنامه ی حاضرم است که آن هم به دلیل این بود که به خاطر موقعیت بچه های میهن بلاگ گریزی از این مسئولیت نبود. و گرنه اختلاف سلیقه ی من با ابوذر در حدی نبوده است که من خودم را به این دلیل کنار بکشم که مجمع چه با اختلاف سلیقه چه بدون اختلاف سلیقه انرژی زیادی از من می برد.
والسلام.
]]>
بسم الله
اگر می خواین بدونید شرط بندی و قمار چه طور یه نفر رو از كار و زندگی می اندازه و نه تنها ریختش بل حتی وبلاگش هم آدم رو یاد معتادا می اندازه كافی آخرین پستای
حاجی كنزینگتون
رو بخونید كه كل یوم فی الباب قماربازیه! تازه بچه پر رو از اینكه پول اینترنتی تو ایران نیست و هم وطنانش نمی تونند بقامرند ابراز تأسف كرده!؟ صدهزار مرتبه شكر مملكت دست اینا نیست! حیف 10 كیلوبایت GPRS كه خرج وبلاگش كردم هرچند كه از منظر درس عبرت بودن برای عدم نزدیكی به قمار، بیهوده نبود.
ولی تو دلم می گم این هم به انحطاط رفت؛ چرا جدیدا وبلاگای خوب دارن كم می شن؟
پی نوشت.
آدم با موبایل تازه اصل لذت RSS رو می چشه و موقع پست زدن قدر سری P سونی اریكسون رو می فهمه!
ارسال با موبایل میهن بلاگ
او سودای پردیس نداشت،
همان که به خداوندگارش مقرب شد راضی بود، هر چند از دوزخ و در آتش؛
و من می دانم وقتی اولین قطره ی خونش بر زمین نشست پسر مریم او را بخشید،
چون او یهودایِ پسر مریم بود.
با تلخیص از کتاب «داستانهایی از سیره نبوی
و اخلاقی رسول اکرم (ص)، معصومه فشنگی»
که آن نیز به نقل از «کاتب واقدی، محمد بن سعد،
طبقات، ج 2 ص 306»، بود.
2.
انشاالله رسوایی هایم در پیش است!
3.
بعد از یک سال مستی، عصبانیت و گنگ بودن، دوباره عاشق بنت الآدمی شده ام، این بار نه می شناسمش، نه دیدمش، نه صدایش را شنیده ام، فقط می دانم هست آنکه من می دانمش؛
هر چند دیگر باکره نیستم، مثل خیلی های دیگر، ولی خدا را شکر می کنم، هیچ وقت بی وفایی و هوس پرستی نکرده ام، و اگر رفته ام، رانده اندم!
پی نوشت.
از نت قطع ید شده ام و از خطوط مخابراتی نیز. خیلی سبکم. خیلی سبک! می شه پرواز کرد!