تبلیغات بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
به اسم عشق و عاطفه، با قلبمون بازی میشه
هرکی به قانون خودش، برای ما قاضی میشه
این روزها هرچی عاشقه، رو زندگی میکشه خط
عشق و هوس یه معنیه، توی کتابای غلط
خلاصه دنیای شما، برای من خیلی کمه
از این دیار بی کسی، رفتن من مسلمه
میرم و هرجا که بشه، پرچم مشکی میذارم
هر کی می خواهد بدش بیاد، با هیچکی تعارف ندارم
فعلا حلال بفرمایید ...
پی نوشت.
منبع شعر وبلاگ علی طائبی بود، شاعرش را نمی شناسم.
بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون

۱.
بخش از پروتکل اول سران یهود:
«اعتیاد به الكل و افراط در نوشیدن نوشابه هاى سكرآور، مشكلى است كه پس از اعطاى آزادى در میان غیریهودیها رواج پیدا مىكند. بر ما یهودیها لازم است كه در چنین مسیرى گام برنداریم. مردم غیریهودى از همان آغاز جوانى به وسیله عوامل ما بىبندوبار و بدون اخلاق بار مىآیند. عوامل ما عبارتند از معلمان سرخانه، خدمتكاران، منشىها و زنانى كه در خانه هاى ثروتمندان بچه دارى مىكنند. به كمك زنان یهودى مردان غیریهودى را در عشرتكده ها و محلهاى عیاشى به فساد اخلاقى مىكشانیم و آنها را از جاده عفت و پاكدامنى منحرف مىسازیم. من این جامعه را كه به دست زنها به فساد كشانده مىشود، جامعه زنان نام مىنهم زیرا در فساد و تجمل پرستى دنباله رو دیگرانند.»
۲.
رم، وانیکان، کاخ پاپ:
براق بن عمّار سردار مسلمان عرب با ایلدفونس از بزرگان مسیحیت گفتگو می کند، دوک ونیز هم با آنهاست. ایلدفونس به براق بن عمار می گوید: «ای قهرما! بدان که پاپ، از همه ی بارونهای اروپا دعوت کرده و از آنها درباره ی باز پس گرفتن اسپانیا از مسلمانان مشورت خواسته است. تو هم باید کمکمان کنی.» براق پاسخ می دهد: «تو هم بدان که شیر را جزبا مکر و حیله نمی توان شکار کرد؛ برای نمونه شکاچیان به شیرخشمگین و قوی شراب می نوشانند و او را مست می کنند تا بتوان به راحتی او را در بند کشید. و حتما می دانی که آهن را جز با آهن نمی توان کوبید.»
دوک ونیز می گوید: «اما انبوه سپاه بارونهای اروپا در اندک زمانی سپاه مسلمانان را پایمال و نابود خواهد کرد.» براق پاسخ می گوید: «کار به این آسانی نیست؛ مسلمانان به دین و آیین خود سخت پایبندند و تا پای جان از شرف، ناموس و آبروی خویش دفاع می کنند. حتی گاه می شود که یک قبیله یا دودمان به خاطر دفاع از ارزشهای خود کشته می شوند اما تن به ذلّت نمی دهند. اما از سوی دیگر بدان که مسلمانان، مردمی بزرگوارند و به همه کس حسن ظن دارند. به همین خاطر می توان از این دو ویژگی مثبت آنان بهره گرفت و آنها را فریب داد و به آنها خیانت کرد. بنابر این چاره این است که با آنها در سه چیز پیمان ببندید و معاهده امضا کنید:
اول: آزادی در تبلیغ دین؛
دوم: آزادی در آموزش به مسلمانان؛
سوم: آزادی در تجارت با آنها.
اگر بتوانید این سه امتیاز را از مسلمانان بگیرید راه پیروزی بر شما هموار خواهد شد. آزادی شما در تبلیغ دین باعث خواهد شد که کشیشان و مبلغان بتوانند تعلیمات دینی شما را در میان کودکان مسلمان آموزش دهند. در این صورت حتی اگر این کشیشان نتوانند آیین مسیحیت را به دلهای مسلمانان داخل کنند؛ حداقل مایه آن خواهند شد که جوانان مسلمان در دین خود سست و بی تفاوت شوند. در نتیجه غیرت دینی که آنان را به رویارویی و مقاومت وا می دارد، از دل آنها بیرون خواهد رفت.
اما آزادی در آموزش دانش مایه آن خواهد شد که جوانان مسلمان به خاطر حس طبیعی احترام به آموزگار، برای شما و در نتیجه برای مسیحیان و اروپاییان به گونه ای برتری فکری و نژادی معتقد شوند و شما را قوی تر و عالیمقام تر از خودشان بدانند و به همین نسبت، از علاقه و احترام آنها نسبت به میهن و هم میهنان خودشان کاسته شود.
سر انجام، آزادی تجارت و داد و ستد شما با مسلمانان،وسیله ای برای آمیزش و معاشرت نزدیک شما با آنها. به همین وسیله می توانید از وابستگی و علاقه مسلمانان به پوشاک و دیگر ویژگی های ملی و مذهبیشان بکاهید. حتی از طریق همین معاشرت ها خوردن مست کننده ها را در که در میان مسلمانان حرام است و کاری زشت و نادرست به شمار می آید در میان آنها رواج دهید [...]»
۳.
شراب کوردوبا، نذر جوانان مسلمان:
شراب اروپا به آندلس سرازیر می شد تا جوانان مسلمان را فاسد کند. یک از کشیش های مسیحی این را کافی ندانست، همه ی انگورهای کلیه تاکستان های کوردوبا (پایتخت حکومت اسلامی اندلس) را پیش خرید کرد، شراب انداخت و سوگند خورد که آن شراب را جز به دانش آموزان و دانشجویان مسلمان نفروشد، به ویژه به نوجوانان و جوانانی که در مدارس کشیشان درس می خواندند. جوانان مسلمان نیز با تعلیمات جدیدی که یافته بودند از این هدیه بسی شادمان خوشنود شدند. [...]
۴.
روزنامه ی شرق به دلیل مصاحبه با یک نویسنده زن همجنس باز بار دیگر توقیف شد.
درهمین رابطه.
+ شرقیان 3 -اسرائیلیات شرق و مسئله ی صهیونیسم اسلامی-
+ شرقیان 2 -به نفع چه کسی؟! از زبان چه کسی؟!- درباره ی تخریب آیت الله مصباح و قضیه جمهوریت و اسلامیت
+ شرقیان 1 -شرق صهیونیستی-
پی نوشت.
اول؛ امیدوارم یادمان نرود که یکی از دلائل توقیف اول شرق سه (یا چهار) شکایت دفتر حزب الله لبنان از این روزنامه بود.
دوم؛ دوست نداشتم دوباره جدی بنویسم، مجبور شدم، شرمنده از خودم! همین!
بسم الله؛
ما که اصلا از رتبه 12 شدن حضرت نامه نویس در کنکور سراسری شگفت زده نشدیم؛ ولی الآن فقط برایمان مهم است که جزوه اش به کی ارث می رسد؟!
پی نوشت.
احتمالا مشخص است که اصلا حوشم نمی آید کسی رتبه ی خودم را بپرسد!
بسم الله؛
بقره 11-13:
وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ ﴿۱۱﴾
أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَكِن لاَّ یَشْعُرُونَ ﴿۱۲﴾
وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ آمِنُواْ كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُواْ أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاء أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاء وَلَكِن لاَّ یَعْلَمُونَ ﴿۱۳﴾
و چون به ایشان گفته شود در [این] سرزمین فساد نکنید، گویند ما که اهل اصلاحیم (۱۱)
بدانید که ایشان اهل فسادند، ولی خود نمی دانند. (۱۲)
و در ادامه می گوید:
و چون به ایشان گفته شود چنانکه [سایر] مردم ایمان آورده اند، شما هم ایمان آورید، گویند آیا ما هم مانند کم خردان ایمان بیاوریم؟ بدانید که خودشان کم خردند ولی نمی دانند! (۱۳)
پی نوشت.
قهوه ای علاوه بر شک، رنگ حقایق تلخ نیز هست ...
خیلی خوشحالم هنوز رفقایی هستن که بشه روشون حساب کرد، برای مسلم فروم هم قرار شد تا یک سال دیگه آزمایشی مدیریتش دست محمدرضا سلطانی باشه.
بسم الله؛
آمدی جا خوش کردی،
دل قالب گرفت،
خون آغشته شد،
تن پر شد،
بوی تو را گرفت،
و دلم شکل می گرفت،
و همین که می گذشت
جای تو در درون آن قالب گرفته شد،
و تو رفتی،
و جای تو در دلم خالی ماند،
و دلم شکل گرفته بود،
دیگر کاریش نمی شد کرد،
پر نمی شود کردش،
و جای تو خالی ماند تا همیشه ...
چند روز تا 23 مردادی بی تو مانده؟
***
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
دعای نیمه شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
آیا؟
پی نوشت.
+ قرارمان دم در شرقی ...
بسم الله؛
افتاده ای توی پوچی،
دچار یک خستگی مفرط یا شاید یک خمودگی عجیب،
دستت به هیچ کاری نمی رود،
اصلا نمی دانی می خواهی چه کار کنی،
تکلیفت با خودت مشخص نیست،
حتی معلوم نیست کافری یا مسلمان،
هرزه ای یا متقی،
مجنونی یا عاقل،
عاشقی یا رها،
...
به نظرم باید برگشت،
همه ی راه رفته را،
گاهی اوقات ارتجاع خیلی خوب است ...
باید از اول شروع کرد،
از نقد دل ...
***
شاید باید فراموش کرد،
بخشید،
رها کرد،
دل پر از کینه شده و مثل کف پایی قارچ زده سفت و ترک خورده،
شاید همه ی بدبختی از این تیره دلی ست ...
***
کسی فرشته ی من را ندیده است؟
پی نوشت.
اول؛ نت هر روز داره مزخرف تر از دیروز می شه، یک جور کرختی کلی؛ و شاید هم شبیه یک ظرف فلزی که رویش روغن ریخته اید، بعد قطره های روغن چند تا چند تا به هم می چسبند و جزیره جزیره هایی می شوند که هیچ ربطی به هم ندارند ...، دیگه از نت لذت نمی برم، و به طرز مسخره ای حداقل 50 درصد زندگی ام را پر کرده ...، مثل یک معتاد سیگاری که دیگه از سیگار کشیدن لذت نمی بره ولی به طرز احمقانه ای باز هم می کشه ...
دوم؛ فکر کنم صفحات جدید روی شهید بعدی و آرمانشهر آنلاین نشون بده که یک سالی همه ی این پروژه های جور وا جور را می خوام ول کنم، خسته ام شدید؛ نشریه آرمانشهر را هم اختیارش دست علی طائبی است؛ یک فکری هم باید به حال مسلم فروم بکنم ...
بسم الله؛
آدم ها در زندگیشون تصمیم ها زیادی می گیرند، با آدم های مختلفی آشنا می شن، دوست می شن، و حتی ازدواچ می کنند و از دوست های زیادی هم جدا می شوند، قهر می کنند، طلاق می گیرند، کار های مختلفی رو شروع می کنند، درس می خونند، از آیین ها یا ایدئولوژی های مختلفی پیروی می کنند، عضو نحله های مذهبی خاصی می شن و ....؛ و در همه ی این موارد ممکنه اشتباه کنند؛ گاهی هم به خاطر این اشتباهات هیچ تقصیر و گناهی ندارند، چون شاید در موقعیت اتخاذ تصمیم چاره ی دیگه نداشتند، یا شاید هم اطلاعات و آگاهی شون نسبت به موقعیت کافی نبوده باشه، و برای همین درست بر موضوع احاطه نداشته اند؛ ولی حتی اگر اشتباهی هم مرتکب بشیم، به نظرم بجای زانوی غم به بغل گرفتن می تونیم به این فکر کنیم که یک تجربه ی جدید بدست آوردیم و در موقعیتی بدتر و پیچیده تر دچار اون مشکل نشده ایم.
در عین حال ممکنه زندگی آدم ها تغییر کنه، کار جدیدی پیدا کنند، مجبور به مهاجرت بشند، دچار بیماری یا معلولیت بشن، عاشق بشن، اولویت های کاری، فعالیت، زندگی و حتی عبادی شون تغییر کنه و لزوما خودشون هم در جبر موقعیت دخیل نباشند.
حالا من هم بر اساس موقعیت محیطی که در آن هستم، حال و اوضاع خودم، و الویت های امروز زندگی ام، تصمیم های جدیدی دارم می گیریم، شبکه ی دوستیم را کاملا به هم ریختم و از نو می چینم، اهداف تحصیلیم کمی تغییر کرده، کار جدیدی رو دنبال می کنم، سیر مطالعاتی ام را عوض کردم، رویکرد حزبی ام رو بازنگری کردم، فعالیت هایم را هم قصد دارم به گونه ای دیگر دنبال کنم و ...؛ و با این اوصاف، در کمال صحت عقل و هوشیاری، به این نتیجه رسیدم که حضورم در «مجمع وبلاگ نویسان مسلمان» یا حداقل در هیئت موسس آن به صلاحم نیست؛ در عین حال من عقیده دارم، که از نظر اسلامی هم، صلاح شخص و رابه اش وظیفه و کارش نه تنها تداخلی با منافع و مصالح جمع و امت (البته در نهایت نه در یک مقطع) ندارد، بل می بایست در راستای تامین یکدیگر باشند؛ زین جهت خروج خود از هیئت موسس مجمع وبلاگ نویسان مسلمان را اعلام می کنم.
و دو نکته:
اول: فعلا قصد ندارم بصورت عمومی برای کسی دلائل اتخاذ تصمیمم رو توضیح بدم، و حتی در مورد دوستانی هم که خصوصی از من خواهند پرسید هیچ الزام و مسئولیتی برای پاسخ گویی ندارم. در ضمن بر عکس گذشته و حتی دوسه ماه پیش که حس می کردم به دلیل اینکه ایده ی مجمع را خودم داده ام و عده ای به خاطر من و اطمینان به من عضو این تشکل شده اند، ملزم به ادامه ی آن و صرف انرژی برای آن هستم، دیگر این طور فکر نمی کنم، و به نظرم حتی بیشتر از مسئولیتم انرژی گذاشته ام، و اتفاقا دیگران برتری نسبت به من در مورد کمتر بودن مسئولیت شان نسبت به امت ندارند، و خوب این گوی و این میدان ...
دوم: امروز فعالیت در اینترنت، فعالیت تشکیلاتی و مانند قبل برای من درجه ی پنجم را هم ندارد، و در ضمن زین بعد ترجیح می دهم بصورت لاک پشتی و آهسته و پیوسته، ایده ی حلقه ی وبلاگ نویسان ضدصهیونیست و نشریه آرمانشهر را با کمک دوستان مورد اعتمادم مثل علی طائبی و آرش احمدی دنبال کنم.
بسم الله؛
روز مزخرف و دردآوری بود!
یک؛
مامان و خاله، بزور بلندم کرده اند برده اندم سلمونیِ پاساژ بوستان، که چی؟ موهات رو حالت بده، مرتب کن، مدل بده!؛ بعد تا رفتم نشستم روی صندلی، مادر عزیز به آقای سلمونی گفت که موهاش رو یک دست کنید، مرتب و جلوی موهاش رو هم کوتاه کنید؛ حالا من هی دارم داد می زنم آقا پشت موهایم را کاری نداشته باشید فقط این جلویش را یک کم مدل بده اینا راضی شند،
سرم را کردم تو سینک، سرم را شست، سرم را بلند کردم تازه متوجه شدم تمام تلاش شش-هفت ماه ام بر باد رفت!!!! هر چی مو داشتم رفت! از موهای زمان عیدم هم کوتاه تر! آآآه موهای مرحوم عزیزم، بیچاره ها صافشان که می کردم گردنم را رد می کردند، دو سه ماه دیگه رو شونه هام بودن!... من موهاااموووو می خوااااامممممم!
دوم؛
حالا از سلمونی آمده ایم بیرون، یک دختره زنگ زده می گه "لطفا گوشی رو بدید به آقا موسی!" بعد می گم فکر کنم اشتباه گرفتید؛ بعد دختره می گه "مگه شما همونی نیستید که شماره دادید، گفتید می خواین برین شمال؟!" !!!!! ماااااااااااععععععععع؛ بعد می گی چرا قمی ها پشت سرت حرف درمیارن، همین توطئه های خارجی ... ؛ حالا بیا به این طرف اثبات کن جون تو اشتباه گرفتی، دوباره زنگ بزنه، از اول!
بعد سه چهار بار که زنگ زد، گوشی را دادم خالم، دختره تا صدای خالم رو شنید، گفت: خانم فکر کنم خط رو خط شده، خدافظ! 
اااا، بچه پر رو، همین الآن دوباره داره زنگ می زنه! بی خیال نمی شه، مامااااااااان! 
سوم؛
سرما خورده ام شدید، آمدم دکتر، آخرین مریضش بودم، رفتم داروخانه دیدم دکتر یک آمپول گذاشته تو کاسمون!، یک ربع پیش زدم، اووخ، محل معلوم الحال آمپول از درد آسایش نشستن روی صندلی را از ما ستانده است!
گه نوشت
(118)
شطحیات
(23)
حزب الله، امت واحده.
(30)
روز نوشت
(42)
سیاسی
(28)
علمی-پژوهشی
(8)
مهدویت
(0)
شخصی
(25)
فرهنگ
(6)
جامعه شناس فردا
(3)
کمی ادبی
(3)
ذهن موقت
(9)
موبلاگ
(11)
اقتصاد
(1)
سیاحت غرب
(0)
اینترنت و وبلاگستان
(44)
اسلام
(20)
صهیونیسم
(16)
عدالت
(0)
جهاد و استشهاد
(15)
در محضر قرآن
(1)
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
(11)