تبلیغات بسم الله الرحمن الرحیم
پیش نوشت.
خسته ام! دهنم کف کرده! آب دهنم تلخ شده! ولی ارزشش رو داشت.
نوشت.
بزرگترین دغدغه ی من که مهمترین دلیلی بود که اجازه نمی داد نت رو به قصد درس خوندن ترک کنم، مجمع وبلاگ نویسان مسلمان بود؛ یعنی در واقع طرح های مجمع را همه من می دادم، وکارهای اجرایی روی دوش من و ایلیا و ابوذر بود و نقطه اتصال همه هم من بودم و اگر می رفتم همه ی کارها کله پا می شد؛ ولی این چند وقته و مخصوصا توی این گردهمایی این امکان فراهم شد که این مسئولیت ها از گرده ی من برداشته بشه و بین بچه ها پخش بشه و در عین حال کلی از بچه های دیگر به جمع ما اضافه بشن و باهامون مشارکت داشته باشن! و حالا خواهشمندم، تروخدا من را هیچ گونه دوباره زیاد توی این کارها دخیل نکنید تا داغ دانشگاه و حوزه قبول نشدن رو دلم نمونه و مخصوصا که جدیدا عقده ی TOEFL و IELTS پیدا کرده ام!
از این ها بگذریم خیلی خوش گذشت؛ الله اللهی جلسه خوب برگزار شد و اصلا فکر نمی کردیم گردهمایی که سه روز قبل از برگزاریش براش برنامه ریزی کرده بودیم انقدر خوب برگزار بشه؛ و این رو به جز بچه های ستاد برگزاری گردهمایی که خیلی کمک کردند و خیل آدم های با معرفتی که توی جلسه حاضر شدند مدیون مدیران سرویس های وبلاگیم که در تبلیغات و اطلاع رسانی خیلی یاریمان کردند؛ محسن پویا مدیر وب گذر که به خاطر کلاس فیزیک II نتونست حاضر بشه، آقای شیرازی مدیر بلاگفا، عزیز دلم رضا نجفی مدیر میهن بلاگ، محب دل متدینین آقای فخری مدیر پارسی بلاگ، آقای بوترابی مدیر پرشین بلاگ و آقای امیری مدیر آفتابلاگ!
در عین حال آقای عباسیان که ایشون و آقارضای نجفی کلی از هزینه های یکساله اخیر مجمع را متحمل شدند و امروز هم در جلسه ما حاضر شدند و حتی مودم CPE وایرلس را برامون آوردند هر چند که دیر رسید و نتونستیم مراسم را برودکست کنیم و انشاالله بچه ها حواسشان باشد در گردهمایی ها و همایش های بعدی مخصوصا برنامه مذهبی پیش روی هیئت بلاگ این کار را انجام بدهند تا بچه های خارج از کشور و ساکن شهرستان هم توی جمع های ما شریک بشن!
در عین حال باید تشکر بکنم از بچه های شورای فرهنگ عمومی کشور که دوروز اخیر کلی اذیتشون کردند مخصوصا نگهبانی و تاسیسات که کلی شب معطل بچه های ما شدند! و در ضمن آقامسعود ده نمکی، حاج آقا داوود آبادی، آقای نیلی و ... خیلی از بزرگان که جمع ما را شرمنده کردند و حضور پیدا کردند و در ضمن یادی هم بکنم از آقا رضا امیرخانی و آقای قزوه که فرمودند اگر سفر و مشغله ی کاری نبود حتما در جلسه حاضر می شدند؛ مخصوصا آقارضا امیرخانی که از پارسال کارهای ما را پیگیری می کردند؛ در ضمن از آقای احمد توکلی هم تشکر بکنم که در جریان جلسه ی ما بودند بدون اینکه ما بهشون اطلاع بدیم، و چون مشهد بودند نتونستند حاضر بشند و گفتند در جلسات آینده حتما خواهند بود؛ البته آقاسعید ابوطالب هم هر چند قول حضور داده بودند ما نفهمیدیم چرا حاضر نشدند... بگذریم؛ دست همه ی بچه های عضو مجمع هم که در جلسه حاضر شدند درد نکنه که چون نمی تونم دونه دونه شون رو نام ببرم کلا با هم ازشون تشکر می کنم ... کلا از هرکس در یک سال اخیر مخصوصا سر این گردهمایی کمکمون کرد تشکر می کنم!!! اووه بچه های سایت یامهدی مخصوصا حسین و روح الله را یادم رفت!
خیلی خوشحالم که این جلسه موجب دوستی دوباره تشکل های وبلاگی حزب اللهی و در عین حال دوستی بیشتر سرویس های وبلاگ و گروه های کاری مثل شرکت نانوسامانه آقای عباسیان شد! کلا از اتحاد خوشحالم!
بچه ها کاملا پتانسیل یک کار بزرگ را دارند مخصوصا که حال یک اعلام موجودیت و شروع قوی داشتیم.
خسته ام و خیلی خوشحال؛ کلا خوش گذشت دیگه ...
پی نوشت.
اول؛ هر چند نشد برنامه را برودکست کنیم، ولی بچه ها هم سی دی برنامه را برای اعضای رسمی می فرستند و هم روی سایت مجمع قرار خواهند داد!
دوم؛ از خانم آقاابوذر هم برای به عهده گرفتن مسئولیت ثبت نام خواهرا باید تشکر کنم!
سوم؛ این سید حسین علوی دوباره منو پیچوندا!! داشته باش!؛ در ضمن امید محدث تو که قرار بود بیای کجا غیبت زد؟!
چهارم؛ به من کلی توصیه کردند که در مورد مسائل خانما حرف نزنم چون حساسیت روم زیاده، البته این را می گن! هم اینکه مامانم خیلی خیلی تاکید کرده که پام را از گلیمم درازتر نکنم! ولی کلا گفته باشم تشکیل فراکسیون «دختران مسلمان» که من ترجیح می دم یک انجمن مجزا هم تشکیل بشه خیلی واجبه! (البته من در مقابل روسری سفید ها بهشون می گم روسری آبی ها!) بچه های ما هم تمام امکانات مجمع را در اختیارشون می ذارن! فقط این مسئله به یک فعالیت حقیقی و قوی با اتصال به بزرگان فعالیت های زنان حزب اللهی، مطالعه بسیار زیاد، تقویت عقیدتی، یاد گرفتن روش فکر و کم کردن از سکرت بازی احتیاج داره!
پنجم؛ اگر چیزی حامد طالبی گفت باور نکنینا!!
ششم؛ متن بولتن مجمع.
بسم الله الرحمن الرحیم
وقت زیاد توضیح دادن ندارم، ساعت نزدیک یازده و نیم است و از ساعت چهار بعد از ظهر یک سره جلسه ستاد برگزاری گردهمایی بود خونمون! فکر کنم انقدر با آدم ها حرف زده ام و توی این وبلاگ از مجمع وبلاگ نویسان نوشته ام که دیگر نیازی به توضیح نیست!
خیلی خوب 28 دی ماه گردهمایی وبلاگ نویسان مسلمان است! از حضور مخالف و موافق و دوست و دشمن و جمیعا همه استقبال می شود.
در ضمن دیگر اینکه ما در کمال وحدتیم! هم با دفتر توسعه وحدت کرده ایم و هم هیئت بلاگ! هیچ اختلافی وجود ندارد! می رویم که بتازیم! امید وارم شما را هم توی گردهمایی ببینم. روی عکس کلیک کنید جزئیات گردهمایی را می خوانید:
بسم الله الرحمن الرحیم
و خداوند باری دیگر بهت زده و شگفت زده ات کرد تا وجودش را به رخ بکشد.
و خداوندم هر چند از شدت حضورش خی است؛ با این حال حسنم، برادرم، تاج سرم و سنگ صبورم را گرفت تا به من حق ناشناس که دوباره در گردش روزمرگی ام غرق شده بودم و از یاد برده بودمش بفهماند که حق ولایت و دخل و تصرف در هستی تنها منحصر به اوست.
هر چند من زیاده لاف مرگ خواهی می زدم ولی هیچ حس درستی از آن نداشتم؛ و خداوند تنها گوشه ای از مرگ را به من نشان داد؛ هنوز در بهتم، در بهت ناگهانی بودن خبری؛ خبری که یاد آوری ام می کند که هنوز هیچ آمادگی برای مرگی که به هی وجه زمانش در دست خودم نیست، ندارم؛ نشان داد که چقدر زود دیر می شود؛ نشانم داد ه چقدر ناچیزم؛ ناچیز تر و متعفن تر از هرآنچه در پیرامونم هست. حسن محبوب بچه ها بود، همیشه می خندید و می خنداند، حتی یک نفر هم سراغ ندارم که از او دلگیر باشد، ولی من چه؟! با غرورم چقدر بچه ها را آزار دادم و می دهم؛ چقدر متعفن و خودخواهانه با همه بر خورد کردم، ... چقدر .. حسن محبوب رفت، ولی من چه؟! اگر ثانیه ای دیگر فرشته ی مرگ بیاید ... می روم به جهنم.
تازه یک هفته بود که صفحه را سفید کرده بودم و نوشته بودم "و خداوند مرگ را آفرید، تا آدم را پیش خود برگرداند"؛ که رفتی ...
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ...
***
در بهت ام؛ حتی سه تا قرص اعصاب هم نتوانسته آرامم کند؛ ...
کسی هست که حسن را حلال نکرده باشد؟!
جان هر که دوست دوست دارید، چه دلگیری از او دارید یا ندارید؛ همین الآن به بالا، به آسمان نگاه کنید و شهادت بدهید که حلالش کرده اید!
اگر راضی نمی شوی یه تماس بگیر ببینم برای حلال کردنش چه باید بکنم.
پی نوشت.
کاش فقط یک شوخی وبلاگی دیگر بود؛ مثل گم شدن من تو مرز؛ مثل مردن سلمان؛ مثل جایزه سلام بر نصر الله؛ بگو که فقط یک شوخی وبلاگی بود برای سرکار گذاشتن و خنداندن بچه ها؛ البته برای تو که بد نشد؛ همین چند ماه پیش لب مرز دل دل می کردی که بگذارند بروی لبنان و از انجا پیش خدا؛ برای تو که بد نشد، رفتی بهشت؛ این منم که برادرم رفت؛ لامصب نالوطی حتی نگذاشتی غدیر شود تا عهد اخوت ببندیم تا آن دنیا شفیعم باشی؛ کاش فقط یک شوخی بود ...
بسم الله الرحمن الرحیم
سه تا کد است، برای سیستم همبستگی مجمع وبلاگ نویسان مسلمان که یک سه گوش کنار صفحه کسی که کد را در قالبش می گذارد و هر زمان بر حسب موقعیت تصویر و لینکش تغییر می کند؛ برای شروع اعلامیه ترحیم برادرمان حسن نظری را رویش گذاشتیم، هر کدام از سه کد را که خواستید انتخاب کنید و بعد از تگ <body> قرار دهید. اتوماتیک روی وبلاگ یا سایتتان خواهد آمد:
کد اول:

<script language='JavaScript' type='text/javascript' src='http://ettehad.muslimbloggers.ir/muslims-sympathy1.js'></script>
کد دوم:

<script language='JavaScript' type='text/javascript' src='http://ettehad.muslimbloggers.ir/muslims-sympathy2.js'></script>
کد سوم:

<script language='JavaScript' type='text/javascript' src='http://ettehad.muslimbloggers.ir/muslims-sympathy3.js'></script>
بسم الله الرحمن الرحیم
پیش نوشت.
حسن نظری، وبلاگ «ازنور»، دوست خوب و از بچه های پایه کار مجمع دیروز در شیراز به دلیل بیماری فوت کرد، خانواده اش نمی دانند هنوز؛ لطفا زنگ نزنید خانه اشان ...
نوشت.

انا لله و انا الیه راجعون
***
همین سه-چهار روز پیش بود، اس ام اس زدم: «مرد حسابی کجایی؟! یک هفته است قراره بری دنباله کارا! ورقا رو رسوندی ابوذر؟! پسر این فرم ثبت نام را خودت تایپ کن بفرست بهش برای ساخت فرم چاپی...»
جواب داد : «بابا قصر شیرینم! وایسا فردا می رسم اوکی»
فردا شد، خبری نشد، زنگ زدم نتونستم باهاش تماس بگیرم، نمی دونم خاموش بود یا آنتن نمی داد ...
فردا شد
فردا شد ...
***
آنها که آمده بودند مرز بازرگان، سر اعزام نیروی داوطلب به لبنان حسن را می شناسند حتما، ریش های بلندش را، و تیکه هایی که همش می خواست همه مان را بخنداند ...
همین چند وقت پیش با هم جشنواره سلام بر نصر الله بودیم! کلی خندیدیم! یعنی تمام مدت داشتیم می خندیدیم، حامد کلرجی هم بود، یگان هم بود ... ما هم همه فکر می کردیم من جایزه می آورم، دیدیم یکی که اصلا نمی شناسیم جایزه آورد، حسن یه ایده باحال داد، یه روحانی هندی که جایزه گرفت داشت می آمد بالا را صدا کرد لوحش را گرفت با شونصد تا فیگور عکس انداختیم بعد هم رفتیم کنار امیر خانی و علی معلم هم عکس انداختیم! کی به کیه اومدیم گفتیم ما هم جایزه هرکی بهتره سلام کنه گرفتیم! تمام راه را پیاده تا انقلاب آمدیم و خندیدیم...
جزو معدود رفیقای اینترنتیم بود که سریع راهش را توی زندگی واقعیم باز کرد، از اونایی که حال می داد دایم بهش زنگ بزنی، یا درد دل کنی یا با هم بگیم و بخندیم. آشنایی اصلی و واقعی مان سر قضیه اعتکاف بود وبلاگ نویسان بود؛ پول کم آوردیم حسن رفت بازار فرش فروشا از بازاری ها پول جمع کنه! آخرش با چند ده کیلو برنج برگشت! بهش گفتم این چیه! گفت بابا یکی داد می ریم آبش می کنیم با پولش غذا می خریم!!! آخر ایده ی باحال بود ...
***
حالم خوب نیست، عهد کرده بودم تو این لامصبی تا عید ننویسم ... اشک، بغض، ...
بعد رفتن محمد مهدی همیشه عقده ی برادر بزرگ داشتم، نت برایم چند تا برادر جور کرد ...
غم رفتن برادر بد دردیه، یاد رفتن محمدمهدی افتادم، پیکر مهدی را پیدا نکردند ...
***
جزو معدود کسایی بود که می تونستم در مورد عشقم باهاش درد و دل کنم، ناسلامتی هم درد بودیم، عاشق بود، ... نتونستن بهم برسن، این بار حسن بال در آورد ...
تنهاتر شدم باز ... خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 
گه نوشت
(118)
شطحیات
(23)
حزب الله، امت واحده.
(30)
روز نوشت
(42)
سیاسی
(28)
علمی-پژوهشی
(8)
مهدویت
(0)
شخصی
(25)
فرهنگ
(6)
جامعه شناس فردا
(3)
کمی ادبی
(3)
ذهن موقت
(9)
موبلاگ
(11)
اقتصاد
(1)
سیاحت غرب
(0)
اینترنت و وبلاگستان
(44)
اسلام
(20)
صهیونیسم
(16)
عدالت
(0)
جهاد و استشهاد
(15)
در محضر قرآن
(1)
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
(11)